offline message to s.p
![]() |
![]() |
|
| هنري.ادبي.اجتماعي |
|
در رونوشت قبلی، تاریخ را اشتباه نوشته بودم و یکی دو تا غلط تایپی بود که اصلاح کردم
با درود در تاریخ 16 بهمن ماه 1388 بوسیلهء تنی چند از مامورین وزارت اطلاعات در منزل مورد بازداشت قرار گرفتم و مستقیم مرا به اوین منتقل کردند. درحالیکه من واقعا" هیچ فعالیت سیاسی نکرده بودم و اصلا" سیاسی نبودم و اغلب نوشتارهایم جنبهء درددل داشت. در دوم اسفند ماه یعنی پس از شانزده روز به قید وثیقه آزاد شدم و تصور میکردم بیگناهی و غیر سیاسی بودنم برایشان ثابت شده است ، اگرچه وسایل و مدارکی را که از من توقیف کردند را تحویلم ندادند و گفتند بعد خبرت میکنیم بیا تحویل بگیر تا اینکه در تیرماه 89 برگهء احضاریه آمد و مردادماه به دادگاه شعبهء 15 واقع در خیابان شریعتی اول معلم ، احضار شدم ( الان یادم نیست چه روزی بود اما اواخر مرداد بود – الان حالم خیلی بد است) در دادگاه برخوردشان بهیچوجه خشن نبود البته بجز چند لحظهء کوتاه من آنچنان مریض و تنها بودم که حتی خود آقای قاضی صلواتی از اینکه با آن حال ِ مریض، تنها به جلسهء دادگاه رفته بودم تعجب کردند و فکر میکنم تا حدودی هم ناراحت و متاثر شدند چون سریع به منزل مادرم زنگ زدند و با کمی تندی و ناراحتی از وی پرسیدند که: چرا گذاشته اید این دختر با این حالش تنها به دادگاه بیاید؟ بعد هم ایشان به من گفتند که: نترس خواهر من ! چرا میترسی؟ فقط سوالهایی که میشود را درست جواب بده و پرت و پلا نگو البته من زیاد نترسیده بودم بلکه حال جسمی و روحی ام خیلی بد بود...مثل همین الان بهرحال دادگاه به جلسهء دوم کشید. در جلسهء دوم که در شهریور ماه بود، حکم دادگاه را مبنی بر سه سال زندان و سیصد هزار تومان جریمهء نقدی، به من ابلاغ نمودند که بیست روز فرصت دادند جهت اعتراض به رای دادگاه. روز نوزدهم از فرصت بیست روزه، نامهء اعتراض و درخواست تجدیدنظر را به دادگاه تحویل دادم و قرار شد منتظر رای دادگاه تجدیدنظر بمانم. بسیار امیدوار بودم که بیگناهی ام ثابت گردد و حکم تبرئه برایم صادر نمایند اما بعد از ماهها بلاتکلیفی و سرگردانی ، شانزدهم اسفند ماه در آستانهء روز زن، برای من از دادگاه تجدیدنظر شعبهء 54 برگهء احضاریه آمد و امروز 18 اسفند 89 با دلی امیدوار به تبرئه شدن و اثبات بیگناهی ام ، به دادگاه تجدیدنظر مراجعه کردم که متاسفانه لایحهء اعتراض و درخواست تجدیدنظرم را مورد پذیرش قرار نداده و حکم دادگاه را مبنی بر همان سه سال زندان مجددا" به من ابلاغ نمودند و گفتند که پرونده ات در تاریخ نهم اسفند به دایره اجرای احکام رفته و دیگر در اینجا کاری ندارید. حال قرارست که ظرف نهایتا" تا یکماه از طرف دایرهء اجرای احکام به زندان احضار شوم. الان آزادم اما تا چند روز آزادم را نمیدانم..... نمیدانم نوروز در خانه باشم یا در زندان. بهرحال دلم برای خیلیها تنگ میشود...برای س.پ بسیارعزیزم و برای دیگر دوستانم ، و برای دوستان نازنین و هنرمند و هنردوستم در گروه رادیو گلها و ندای گلها امیدوارم لااقل وبلاگ را مسدود نکنند وگرنه تمام مطالب و اشعار و داستانها و همچنین کامنتهایی که حاوی نظرات پرمهر و گاه انتقاد آمیزست، از بین خواهد رفت. با عشق و مهر و احترام ستاره.تهران متن خلاصهء رای دادگاه به اینشرح است: راي دادگاه در خصوص اتهام خانم اشرف عليخاني فرزند حسن با نام مستعار ستاره به شماره شناسنامه .... ، آزاد به قيد كفيل، حسب كيفر خواست صادره دائر بر: 1- اجتماع و تباني به قصد ارتكاب جرايم عليه امنيت ملي كشور، از طريق شركت عامدانه در اغتشاشات خياباني 2- فعاليت تبليغي عليه نظام جمهوري اسلامي ايران از طريق ارتباط با شبكه ماهواره اي ضد انقلاب و ارسال ايميل و انتشار مطالب موهن نسبت به نظام اسلامي در فضاي مجازي، وبلاگ و تحريك ديگران به شركت در تجمعات غير قانوني و اغتشاشات و مقابله با نظام جمهوري اسلامي 3- نگهداري و استفاده از تجهيزات دريافت از ماهواره با عنايت به گزارشات وزارت اطلاعات و اقارير صريح متهمه و حضور فيزيكي در تجمعات غيرقانوني و ارتباط با شبكه هاي ماهواره اي ضدانقلاب و ارسال ايميلهاي متعدد و انتشار و مطالب موهن نسبت به نظام و ديگر شواهد و قرائن موجود بزهكاريش محرز است، كه با رعايت ماده 47 قانون مجازات اسلامي نامبرده مستندا" به مواد 610 و 500 قانون مجازات اسلامي و ماده 9 قانون ممنوعيت بكارگيري تجهيزات دريافت ماهواره ، در مورد اتهام رديف اول ( اجتماع و تباني به قصد ارتكاب جرايم عليه امنيت كشور) به تحمل دو سال حبس و در مورد اتهام رديف دوم ( فعاليت تبليغي عليه نظام جمهوري اسلامي ايران) به تحمل يكسال حبس و در مورد اتهام رديف سوم (نگهداري و استفاده از تجهيزات ماهواره) ضمن ضبط تجهيزات بنفع دولت، به پرداخت سه ميليون ريال جزاي نقدي محكوم مي نمايد. ايام بازداشت به استناد تبصره ماده 295 قانون آيين دادرسي كيفري كسر و محاسبه گردد. حكم صادره حضوري و ظرف 20 روز قابل اعتراض در دادگاه تجديد نظر استان تهران است. رييس شعبه 15 دادگاه انقلاب اسلامي و دادرس دادگاه عمومي تهران صلواتي 6/6/89
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 1:23 توسط ستاره.تهران |
|
|
پنجشنبه 5 خرداد1390 ساعت: 18:57 توسط:غريبه از اين كه مي خواهي بري زندان فوق العاده ناراحت شدم . فقط مي تونم برات دعا كنم و اين شعر را با دستپا چگي برات گفتم پاسخ : دوست خوبم " غریبه" سلام دوست نادیده و ناشناس اما درد آشنا، درود بر تو کامنت شما عزیز، برای من کمی دردناک است و به همین دلیل نمیخواهم باورش کنم دوست نازنین ! اول اینکه هزارها زندانی سیاسی در زندانهای این مملکت هست و از رفتن من یا دیگری به زندان چرا باید غمگین باشی؟ دوم اینکه مگر خارج از زندان، آزاد هستیم؟ متاسفانه تمام ایران زندان شده سوم اینکه با دعا کردن کاری درست نمیشود که ! من بنشینم از صبح تا شب دعا کنم که ای خدا از آسمون آزادی ، امنیت ، رفاه، صلح، عشق، برابری، صداقت ، شجاعت و عقل و اندیشهٔ سالم و بدور از خرافات برای این مردم بفرست! خدا گوشش به این حرفها بدهکار نیست ! یکی از درسهای تعلیمات دینیِ کلاس دوم ابتدایی را یادم هست، زمان شاه هم بود، این جمله در آن درس بود: از تو حرکت، از خدا برکت! به هر حال متأسفانه در این مملکت حرف از آزادی زدن، حرف از رفاه زدن، حرف از حق و حقوق انسانی زدن جرم است و جریمه ی آن زندان ! امیدوارم روزی برسد که حق و حقوق انسانها اینگونه پایمال نشود. اما در مورد شعر زیبای شما از نظر ادبی، بسیار شعر زیبا و پر احساسیست، اگرچه غمگنانه امیدم اینست که اشعار پر امید و افکار درخشندهٔ شما را بخوانیم. ایران با وجود شما جوانهای ادیب و هنرمند همیشه زنده است و پر تکاپو و پر تلاش بسوی فردای روشن به پیش خواهد رفت. فردا مال شماهاست فردا مال این جوان هاست فردا متعلق به این ملت ستمکشیده است دل قوی داریم که فردا روشن است، به قول س.پ : فردای ایران روشن است، این ایمان من است! و باز به قول س.پ: در تونل تاریک اون کورسوی ته تونل نقطه ی قوت است. به امید صبح روشن در ضمن دوست خوبم " غریبه" ، من از این عبارت زیبا که به کار بردی
خیلی خوشم آمد، مرسی، بسیار قشنگ است: " یکی از دور میخواند مرا " چقدر قشنگ است، خیلی زیباااااااست مرسی با آرزوی شایستهترین و قشنگترین های زندگی برای انسانها ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم خرداد 1390ساعت 5:48 توسط ستاره.تهران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 14:55 توسط ستاره.تهران |
|
|
با سلام در شرایطی که یک هفته است به شدت مریض هستم و قلبم درد میکند، امروز دوشنبه ۲ خرداد از دایرهٔ اجرای احکام برای من نامه رسیده و نوشته که ظرف ۳ روز به دادسری اوین بروم و خود را تحویلِ زندان اوین دهم! من هم علیرغمِ بیماری و ۱۰۰۰ مشکل، اما با افتخار و سربلندی به زندان خواهم رفت، چرا که حکومت اسلامی تصور کرده با زندان یا شکنجه یا اعدام میتواند مردم را خفه کند ، غافل از اینکه هیچ دیکتاتوری پایدار نیست و این حکومت هم دیر یا زود میرود اما با نامی سیاه که ضدّ زن و ضعیف کش بوده ! من با این باور که حکومتی اینگونه بی انصاف ، حکم زندان و احکام ظالمانه دیگر به بی گناهان و بی پناهان صادر میکند، فریاد میزنم که حتا اگر در زندان مثل پسر داییم بمیرم اما تن به خفّت و بی شرافتی نخواهم داد، این حکومت برای مردم هیچ کارِ مفیدی نکرده و فقط باعث بدبختی و فقر و فحشا و فساد بوده، و هزاران اعدام که همهٔ اینها ضدّ انسانی بوده، چون کشوری که اینقدر ثروت و ذخایر دارد و مردمی جوان، باید در آبادی و رفاه میبود اما جمهوریِ اسلامی نخواست مردم خوشبخت باشند! حالا من به جرم این حرفها میروم زندان؟ ایرادی ندارد، میروم، آنهم با غرور چون حق با من است و دروغ و کلکی در زندگی من نیست، خوشبختانه از جمهوری اسلامی دروغ و کلک را یاد نگرفته ام! حکومتی که در ابتدا گفت برادری، برابری، حکومت عدل علی ! اما چیزی به جز نابرابری و ظلم انجام نداد، به خصوص در حق زنان و جوانان! نسل کشی و همه جور سرکوب و تحقیر و هرچه دلش خواست بدون در نظر گرفتن وجدان انسانی انجام داد. حالا این زندگی با تحمل حقارت چه ارزشی دارد؟ مرگ در راه آزادی هزار بار به خفّت و خفقان میارزد، انسان سالم تن به پستی و خفقان نمیدهد! مأمورین اگر دوست دارند باز هم بیایند و همهٔ دارو ندار مرا توقیف کنند! وبلاگم را مسدود کنند! هر چه میخواهند بر این زنِ تنهای بی پناه فرود آورند! مرا باکی نیست چون حرف غیر حقیقت نزده ام. در ضمن به پدرم هم اخطار آمده که اگر این خانم یعنی من، اگر تا ۲۰ روز به اوین معرفی نشوم، وثیقهٔ او را به نفع دولت ضبط میکنند! نمیدانم باید به این اخطار دومی بخندم یا نه !؟به هر حال رنسانس ایرانیان مسیر خود را طی میکند و بسوی آزادی و برابری پیش خواهد رفت، به امید آنروز زنده باد آگاهی، آزادی، برابری، آبادی، امنیت، صلح، احترام، و حکومتِ مردمی ستاره.تهران *** احمد شاملویه شب مهتاب یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه دره به دره صحرا به صحرا اونجا که شبا پشت بیشه ها یه پری میاد ترسون و لرزون پاشو میذاره تو آب چشمه شونه می کنه موی پریشون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره ته اون دره اونجا که شبا یکه و تنها تک درخت بید شاد و پر امید می کنه به ناز دستشو دراز که یه ستاره بچکه مث یه چیکه بارون به جای میوه ش سر یه شاخه ش بشه آویزون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره از توی زندون مث شب پره با خودش بیرون می بره اونجا که شب سیاه تا دم سحر شهیدای شهر با فانوس خون جار می کشن تو خیابونا سر میدونا عمو یادگار مرد کینه دار مستی یا هشیار؟ خوابی یا بیدار؟ مستیم و هشیار شهیدای شهر خوابیم و بیدار شهیدای شهر آخرش یه شب ماه میاد بیرون از سر اون کوه بالای دره روی این میدون رد میشه خندون یه شب ماه میاد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 0:22 توسط ستاره.تهران |
|
|
سلام و درود و مهر هرگاه که سر بر بالش مینهم ، یاد سلولهای زندان اوین می افتم و ناخودآگاه لبخند میزنم. لبخند به روی دوستان همسلولی ام . خانمها و دختران جوانی که بیگناه در سلولهای نمور زندان اوین گرفتار شده بودند. چقدر فهیم و با شخصیت و مهربان بودند. همه تحصیلکرده و آگاه. از دانشجو گرفته تا فوق لیسانس الان نمیدانم کجا و در چه شرایطی هستند اما همیشه به یادشان هستم و با تداعی خاطرات همان چند روز که مثل چند قرن بر من گذشت، با یاد اشکهایشان اشک میریزم و با یاد خنده هایشان میخندم. در این دو سال اخیر، " خواب، پتو، بالش ، لباس، حمام ، صبحانه، ناهار، شام، هواخوری، در، دیوار، صندلی، و ظرف یکبار مصرف، و حتی کافور" برایم یادآور زندان است. بخصوص پتو ! که وای ! چقدر از این پتو خاطرهء بد دارم. سال 88 که من فقط شانزده روز در اوین بودم از بوی گند پتوها داشتیم خفه میشدیم. کسانی که مردم را زندانی میکنند گمان میبرند که میتوانند با آنهمه اذیت و تلخی هایی که بر زندانی روا میدارند وی را مطیع خود و یا خفه اش کنند زهی خیال باطل !!! هیچکس آزاردهندهء خود را دوست نمیدارد مگر اینکه دیوانه یا احمق یا خود فروخته باشد و بر سر قیمت کالای خود با آزاردهنده اش کنار آمده باشد. من بعنوان یک زن که نه فعال سیاسی بوده ام و نه فعال مدنی و نه حتی هیچگونهء سابقهء زندان و دستگیری داشتم ولی طعم هجوم وحشیانهء نیمه شب ماموران را به منزلم چشیده ام، و زجر و درد آن روزهای تلخ و سیاه که حتی یکساعت آن برابر با یکسال بود تا به مغز استخوانم رسوخ کرده است، و بعنوان زنی دردمند از قشر زنان بی حق و حقوق این مملکت ، میخواهم بگویم که آنچه در این سه سال دیدم را در هیچ فیلمی ندیده بودم و در هیچ کتابی نخوانده بودم. در هیچ کجای دنیا و در هیچ فیلمی صحنه ای مشاهده نشده که مامور حکومت که بایستی حافظ جان و امنیت مردم باشد، در گورستان ( بهشت زهرا اول آذر سال 1387) از موهای سر پسر جوان هیجده نوزده ساله بگیرد و کشان کشان ببرد و در همین حین چند مامور دیگر با لگد به پهلوها و شکم و سر او بزنند. در هیچ فیلمی مشاهده نشده که بر بدن و زانوان کهنسالان عابر که روی پله های یک ساختمان ایستاده اند باتوم بزنند. ( در تظاهرات تابستان 1388 بعد از انتخابات در خیابان انقلاب مامورین عابران را هم با باتوم مورد حمله قرار میدادند در حالیکه اغلب آنها سنین بالایی داشتند و از ازدحام و شلوغی جمعیت به روی پله های ساختمانهای تجاری - اداری واقع در خیابان انقلاب پناه برده بودند، حال آنکه نه راه پیش داشتند و نه راه پس. اگر می ایستادند کتک میخوردند اگر حرکت میکردند هم باز بدست مامورین داخل خیابان و پیاده رو کتک میخوردند!!)، بهرحال من میخواهم بگویم که آنچه مسلم است اینست که هیچ قفل و زنجیری نمیتواند فکر و اندیشه را زندانی کند و خوشبختانه تمام آنهایی که به جرم سیاسی در زندانها بوده یا هستند همگی صاحب افکار و اندیشه هایی میباشند که روز به روز عمیقتر و گسترده تر میشود. هیچ قفل و زنجیری قادر نیست " عشق " را زندانی یا اعدام کند و " عشق به آزادی و برابری طلبی و انسانیت " ریشه هاییست که در جان انسانها در طول تاریخ، رو به رشد و تزاید بوده و هست و این اندیشه هرگز تسلیم هیچ مانعی نخواهدشد. آنچه این عشق را فراگیر و جهانی میکند، " آگاهی " است. بر همین اساس است که دشمنان آزادی انسانها تمام کوشش خود را بر این معطوف کرده اند که با ابزار مختلف سانسور و تحریف از یکسو و از سوی دیگر با تبلیغات مضحک، مطالب پوچ ، اوهام و خرافات ، یا اخبار دروغ و یا مشکلات روزمرهء زندگی ، مردم را آنچنان سرگرم سازند که نفهمند که ورای زندگی شخصی شان چه میگذرد و متاسفانه تا حدودی هم موفق بوده اند چراکه لااقل همین ملت ما آنقدر در زندگی روزمرهء خود غرق شده اند که از همسایهء بغلی خود هم خبر ندارند چه برسد به اوضاع کشور و جهان. نهایت اطلاع و خبرگیری نیز کانال های ماهواره ای هستند که اغلبشان مستقیما" وابسته به منافع همان دشمنان آزادی میباشند و بر همین اساس، اخباری را به خورد بینندگان و شنوندگان خود میدهند که باب طبع خود و حافظ منافعشان باشد ، بعنوان مثال ماهواره های تحت پوشش دولت امریکا هرگز اخبار واقعی را پخش نمیکنند، چراکه طبق قوانین امریکا هر کسی که تبعه و دارای اقامت در امریکاست باید منافع آن دولت را در راس امور قرار دهد. و اغلب رادیوها و تلویزیونهایی که در امریکا هستند و صاحبینشان ویزای آن کشور را دارند، بنوعی حافظین منافع امریکا قلمداد میشوند چون کسی که ویزای امریکا دارد، قسم خوردهء حفظ منافع امریکاست. یعنی هیچ کسی که ویزای امریکا دارد حق ندارد بر علیه منافع ملی امریکا ( بخوانید چپاول و غارت دیگر کشورها از جمله ایران) حرفی بزند و رفتاری کند و سیاستی در پیش بگیرد. و بدبخت ملتی که چشم امیدش به یاری دشمنان انسانیت باشد و سرنوشت خود را با راهنمایی کشورهای استثمارگر رقم بزند. به همانهایی که از ما جهان سوم ساخته اند ! با احترام و با آرزوی فردایی روشن ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:41 توسط ستاره.تهران |
|
|
شفیعی کدکنی: شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟ می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟ سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند چهره ها درهم و دلها همه بیگانه ز هم آسمانت همه جا سقف یکی زندان است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 6:12 توسط ستاره.تهران |
|
|
من اگر تنهایم - ذبیح مدرسی من اگر تنهايم دلم از خاطرهي دوست پر است
و در اينجا اهواز من و آن خاطرهء دور كنار كارون محفل ساده و بي رنگ و ريائي داشتيم
دوستي داشتهام كه پس از واقعهء عشق ز من پنهان شد خاطراتش سبز است و هر از گاه كه من غمگينم ذهن سيال من او را خندان پشت ديوار زمان مييابد
يادها دور شدن از صدف تنهائي است و حضوريست در انديشه كه جاويدان است
وقتي از خاطرهي دوست سخن ميگويم ديو تنهائي من ميميرد
و در آن لحظهء ناب چون عبور دو كبوتر در باد او به من ميخندد
و من اينجا لب شط غم خود ميشويم ذبیح مدرسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:45 توسط ستاره.تهران |
|
|
سلام س.پ عزیز خواستم بگم که چقدر زود جمعه میشه انگار همین دو روز پیش جمعه بود...باز امروز جمعه است میگن که اگه خوش بگذره...بنظر میاد زود میگذره ولی حالا خوش که نمیگذره اما زود میگذره دو سه روز را میخوام روی تابوها مطالعه کنم
حتی آنچه که روشنفکرهایی مثل تو هم از اون بحثها فرار میکنید از سیاست خسته شدم فعلا هم گویا کسی با من کاری نداره و خبری از زندان رفتن نیست چهارشنبه صبح رفتم دم زندان اوین و گفتم موبایلها و بخصوص شناسنامه ام را بدید اما اونها بعد از دو سه ساعت علاف کردن من و منتظر گذاشتن، در نهایت گفتند که یک نامه بنویس و درخواست کتبی بده من هم نامه نوشتم و دادم بهشون بعد باز یکساعت منتظرم گذاشتند تا یه آقایی که مسئول لیست لوازم توقیف شده است، بیاد خلاصه تا دو بعد از ظهر در آفتاب موندم و بعد گفتند حالا برو خودمون باهات تماس میگیریم از ده صبح تا دوی بعد از ظهر اسیر شدم، بی نتیجه و بیفایده سربازهای زندان اوین خوشرفتار بودند و قصد مساعدت و کمک داشتند یک تعداد آدم مشکوک هم دو تایی یا سه تایی گوشه و کنار ایستاده بودند و جمعیت را میپاییدند گاهی قاتی مردم میشدند تا ببینند کی چی میگه آخه مردم زیاد بودند دقایقی هم سر و صدای مردها بلند شد و یکدفعه یک ماشین پر از پلیس اومد و همه پلیسها پیاده شدند همشون هم جلیقهء ضد گلوله پوشیده بودند اما مردم ساکت شدند و اونها هم یکدفعه انگار غیب شدند یک خانم اونجا بود که پسرش به هشت سال زندان محکوم شده بود و چهار سال و نیمش را گذرانده بود. اون خانم گفت چند روز پیش صبح زود اومدم...... زن شروع کرد به گریه و هی میگفت که: بمیرم الهی...بمیرم الهی... مادر دیگری هم که بچه اش زندانی بود از من میپرسید که در زندان غذا چی میدن؟ من گفتم : نگران نباشید. بد نیست غذاهاش او گفت: پس چرا بچه ام یه پوست و استخون شده مادرها خیلی زجر میکشند مادری هم بود که میگفت بچه امو منتقل کردند زندان دیگه اما معلوم نیست کدوم زندان *** بهرحال...خسته شدم از سیاست...میخوام مدتی مطالعه کنم عصبانی میشم از کارهای سیاستمداران خود سیاستمداران و رهبران و آدمهای سیاسی هم ایراداتی دارند همه را امتحان کردم داخل هر گروهی شدم با همشون حرف زدم و دوست شدم همه ناامیدکننده هستند باید یک حزب و سازمان و مرام و مسلک جدید ساخت خوبیهای همه را برداشت گذاشت در اون حزب تازه و ایرادات را وارد حزب نکرد من بین تمام اینهمه احزاب و عقاید هیچکدام را کامل و درست و حسابی ندیدم چه ایرانیها چه خارجیها همه ایراد دارند باید طرحی نو درانداخت دو سال پیش بهت گفتم بیا یک حزب درست کنیم...به حرفم گوش ندادی حالا پشیمانم که چرا تنهایی اقدام نکردم اما هیچوقت برای هیچ کاری دیر نیست میخوام از سایتها و کتابها مقالاتی را جمع آوری کنم و بخونم اطلاعاتم خیلی کمه اگه سوالی داشتم از تو میپرسم تو فقط قول بده که گهگاه سوالهای مرا جواب بدی زیاد هم مزاحم تو نمیشم از آ.ص هم سوال میکنم *** کاش من یک هزارم اطلاعات و آگاهی تو و یا یک صدم معلومات و بیان آ.ص را داشتم خیلی دیر وارد این جریانات شدم کاش بجای موزیک و شعر زندگی ام را صرف مطالعات جدی میکردم الان هم گاهی وقتها که با کیبورد قراضه ام آهنگهای مورد علاقه ام را میزنم فقط بخاطر دل خودم و یافتن آرامش هست وگرنه هنر بدون آگاهی سیاسی هیچ فایده نداره و درون آدم دچار خلسه ای شبیه اثرات مشروب میشه منظورم اینه که رشد و تحول پیدا نمیکنه فقط بصورت موقتی دگرگونی و آرامش پیدا میکنه ولی باز افکار مغشوش میاد سراغ آدم باید مطالعه میکردم تمام عمرم را بیخودی تباه کردم البته پشیمون نیستم تجربه های زیادی کسب کردم. خیلی چیزها را دیدم حتی سرسری ولی میشد بهتر ازونها بودم اونموقعها دست و بالم هم باز بود و اینقدر گرفتاری نداشتم آدم گاهی متوجه خیلی چیزها میشه که خیلی یا کمی دیر شده اما بهرحال من هنوز فرصت دارم چون ترا دارم و تو هستی همیشه باش س.پ عزیز کاش ترا ده بیست سال قبل میشناختم اگه زودتر ازینها میشناختمت خیلی زودتر به خودم میومدم الان هم بعد از دو سه سال تازه کم کم داره چشمم به حقایق باز میشه خب...یکمی خنگ هستم دیگه تقصیری ندارم....در این وادی ها نبودم اما حالا دلم میخواد راه درست را پیدا کنم و نیاز به مطالعه و تعمق دارم اطلاعاتم صفر یا خیلی سطحی است اما دردها و رنجهایی که در جامعه میبینم واقعا" و عمیقا" مرا آزار میده باید فکر اساسی کرد باید بفهمم چه کاری از دست من برمیاد من هنوز هیچ کار مفیدی انجام نداده ام راستش...اصلا" نمیدونم چکار باید کنم گاهی از اینکه نمیدونم چه کار باید کنم گریه ام میگیره بهرحال تا آگاه و مطلع نباشم هیچ کاری نمیتونم بکنم همیشه و همیشه از تو سپاسگزارم س.پ عزیز و نازنینم مرسی بخاطر همه چی جمعه و همهء روزگارت خوش اجازه بده همیشه دوستت داشته باشم و نترسم از اینکه بگم دوستت دارم تو تنها کسی هستی که در زندگی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم چه از نظر عاطفی و چه از نظر فکری ، و چه از نظر سرمایه و دارایی زندگی و امید فقط روی تو میشه حساب کرد و جز تو کسی را هم ندارم و اصلا" نمیخوام کسی دیگه را داشته باشم قول بده تنهایم نگذاری ستاره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:15 توسط ستاره.تهران |
|
سروده ای از : ذبیح مدرسی تقدير !؟
به دستت نيك بنگر پاسخت آنجاست تو خواهي ديد در هر پينه ي دستت نشان سرنوشتي را كه ميسازي ذبیح مدرسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 5:42 توسط ستاره.تهران |
|
|
اول ماه مه 1911 در نیویورک...صد سال پیش
توضیح : حوادث ، آمار و ارقام تاریخی را از سایت ویکی پدیا و عکس را از روی فیس بوک برداشتم. درواقع دیدن آن تصویر، در من انگیزهء نوشتن این داستان را ایجاد نمود. با سپاس از گذارندهء تصویر " سرژ پائول " داستانی بمناسبت روز کارگر اوایل سال 1886 میلادی و بعد از آن شاخهء گل سرخ ، بر بستر ابریشم ، سرفرازانه ایستاده بود و بر تار و پود نقره فام تبسم میکرد، بی هیچ خمیدگی در ساقهء آن! ... زیبا بود... اما هرچه که بود، طرح من نبود. من " ستی ردرز " دختر " مستر ریموند رد رز " و تنها فرزند او محسوب میشدم، تنها وارث اینهمه ثروت بی حد و حصر که قرار بود با ازدواج من و مارتین این ثروت ده چندان شود. مارتین ، یکی از بزرگترین سرمایه داران و زمینداران و صاحب پر رونق ترین کارخانه های کشتی سازی ایالت متحده بود که بر اساس تصمیم پدرم بزودی مراسم نامزدی ما برگزار میشد و من اینک بخاطر اشتباه فاحشی که در طراحی پارچهء لباس نامزدی ام صورت گرفته بود بسیار نگران شده بودم که مبادا جشن نامزدیمان به تعویق بیفتد. ساعتی بعد همراه با مباشر پدرم در دفتر کارخانه بودم. معاون کارخانه مرا متقاعد کرد که تا دو روز دیگر، طرح مورد سفارشم بدون هیچگونه اشتباه در بافت، بر اساس نقشهء اصلی گل رز قرمز با ساقه ای خمیده که بسمت راست متمایلست ، بافته و آمادهء تحویل میگردد. او توضیح داد که تغییر در طرح اولیه بر اساس نظر خانم پائول مسئول بخش مربوطه بوده است. دستور دادم که خانم پائول را احضار کنند تا ببینم چه انگیزه ای برای این اعمال نظر و تحمیل سلیقه اش داشته است. کمی بعد ، خانم پائول یا بعبارتی دیگر " میس تاتیانا پائول " روبروی من ایستاده بود. هم سن و سال خودم بود. بطرفش رفتم تا با تندی مورد مذمت قرارش دهم. در همین حین، کیف دستی کوچکم که با دانه هایی از یاقوت تزیین شده بود، درست جلوی پای او به زمین افتاد. منتظر بودم که تاتیانا خم شود و کیفم را برداشته و به من دهد. اما او اینکار را نکرد. از این رفتارش بسیار ناراحت شدم. ثانیه ای نگذشت که معاون کارخانه ، کیفم را از کف زمین برداشت و با پشت دست آنرا مثلا از گرد و خاک زدود و با تعطیمی بلند بالا به دستم داد. کیف را روی صندلی گذاشتم و بطرف پنجره رفتم. دلم میخواست بر سر تاتیانا فریاد بزنم اما منصرف شدم، با لحنی ملایم پرسیدم که : " میس تاتیانا پارچه ای که سفارش داده بودم جهت لباس جشن نامزدی ام است اما امروز دیدم که طرح آن با نقشی که ارائه داده بودم فرق میکند و این تغییر بنا به سلیقهء شما اعمال شده، لطفا" توضیح دهید که چرا طرح مرا تغییر دادید؟ "، سپس به او خیره شدم تا ببینم چه پاسخی میدهد. تاتیانا با آرامش به چشمهایم نگاه کرد. نگاهش بقدری عمیق ، گرم و پر معنا بود که منتظر پاسخ نماندم و فوری ادامه دادم که : " خب ! حالا ایرادی ندارد اما لطفا" اینبار اشتباه نکنید و نقشه را عینا" پیاده و پارچه را سریع آماده کنید. جشن نامزدی من نباید به عقب بیفتد!". *** دو روز بعد، پارچهء لباس نامزدی با همان طرح گل سرخ و ساقهء خمیده ، آماده شده بود. آنرا در لفافی از زرورق و روبان در جعبه ای شیک به من تحویل دادند. نامزدم مارتین و پدرم نیز پارچه را پسندیدند و پدرم که یک مسیحی معتقدست ، برای تبرک شدن پارچه، کشیش را به منزل دعوت نمود تا بر پارچهء جشن نامزدی صلیب بکشد و دعای خوشبختی بخواند. سوارکاری یکی از تفریحات دوست داشتنی من بود و تقریبا" هر هفته سوار بر اسب زییایم " جسیکا " ساعاتی را در دل طبیعت میگذراندم. و هر بار که به این منطقه می آمدم از آرامش آن لذت میبردم اما آنروز سر و صداهایی از دور شنیده میشد که نمیدانستم مربوط به چیست. البته شنیده بودم که یک معدن در همین نزدیکیها وجود دارد که مدتیست مورد بهره برداری قرار گرفته و تعدادی کارگر در آن سرگرم کار هستند. یکباره صدایی مهیب هم من و هم اسبم را به وحشت انداخت و جسیکا رم کرد و چیزی نمانده بود مرا بر زمین پرتاب کند. چقدر خوشحال بودم که بر خلاف عادت اغلب دختران و بانوان یکطرفه بر روی اسب ننشسته بودم. بلکه همچون آقایان هر دو پا را در دو سوی اسب و پایم بر رکاب بود. از دور دود سیاهرنگی به هوا خاسته بود. میدانستم که هرچه هست، مربوط به معدن است. اندکی نگذشت که به محل انفجار رسیدم. چندین کارگر سریع به اینسو و آنسو میرفتند و تعدادی هم در دهانهء معدن سرگرم انتقال سنگهای بزرگی بودند تا راه را برای ورود به داخل آن باز کنند. نزدیکتر که شدم به چهره هایشان نگاه کردم. هیچکس ناراحت یا نگران نبود. از همینروی دانستم که اتفاق بدی نیفتاده و کسی زحمی نشده است. در همین فکرها بودم که یکباره متوجه شدم یک خانم جوان با سبدی در دست و لبخندی بر لب با دو سه تا از معدنچیان سرگرم گفتگوست. با دیدن آن خانم بسیار خوشحال شدم و جسیکا را به آنسو هدایت کردم. به چند قدمی آنها که رسیدم، تازه متوجه شدم که آن خانم همان تاتیانا است. یعنی همان کارگر کارخانهء پارچه بافی پدرم که در طرح پارچهء من تغییراتی داده بود. بسیار تعجب کردم و میخواستم برگردم اما دیر شده بود. چون تاتیانا داشت بسویم می آمد و همچنان لبخند گرمش بر لب و نگاهش گیرا و صمیمانه بود. نزدیکم که رسید سلام کرد و دستی با نوازش بر گردن جسیکا کشید. من نیز لبخند زدم و سلامش را پاسخ دادم. تاتیانا سبدی که در دست داشت را بطرفم گرفت و گفت: میوه میل دارید؟ من نگاهی به سبد کردم و گفتم که : " لطفا" یکی از آنها را به جسیکا بده! " ...تاتیانا خندید و یک سیب به جسیکا داد. هنوز گفتگوی ما آغاز نشده بود که سر و صدای چند کارگر که بنظر میرسید خیلی هم عصبانی هستند، توجهم را جلب کرد. یکی از کارگران فریاد میزد که : آقای پائول ! باید یک اقدام اساسی کنیم! تحمل ادامهء این شرایط برای ما ناگوارست. همسرم پا بماه و بزودی صاحب فرزند جدیدی میشویم و هزینه هایمان بیشتر میشود و حال آنکه حقوقمان بسیار ناچیزست. چند نفر دیگر نیز در تایید حرفهای او چیزهایی میگفتند اما گفتگوها درهم و برهم بود و من متوجه نمیشدم موضوع چیست. با تعجب از تاتیانا سوال کردم: " ماجرا چیست؟ اینجا چه خبرست؟ دعوا شده؟ " تاتیانا خندید و گفت: " نه دعوا نشده ، میس ردرز عزیز! اینها از شرایط کاری خود ناراضی هستند و تازگی ندارد". از تاتیانا پرسیدم که: " تو اینجا چکار میکنی؟ "... او باز با همان تبسم به سبد میوه اشاره کرد و گفت: " میبینید که ! برای " سرژ پائول " و کارگران عصرانه آورده ام." سپس اضافه کرد : " حالا هم میخواهم به خانه برگردم. منزل ما همین نزدیکیهاست. اگر مایل باشید بصرف یک قهوه به خانهء ما بیایید". پیشنهادش را پذیرفتم و با هم بطرف منزلش رفتیم. بمحض رسیدن به خانهء او، تاتیانا دهانهء اسب را گرفت و افسار را به نرده های کنار ایوان بست و سپس مرا به درون خانه دعوت نمود. فضای خانه اش بوی گل میداد و بسیار ساده و در عین حال زیبا آراسته شده بود. تاتیانا برای تهیهء قهوه به آشپزخانه رفت. و من نیز سرگرم برانداز کردن لوازم خانه و دیوارها بودم.... چندتا صندلی و دو تا میز. یک دراور بزرگ ، یک آباژور عتیقه که در میانش یک شمع سرخ دیده میشد، چند گلدان گل و یک مجسمه که نمیتوانستم حدس بزنم مجسمهء چه کسی است. روی دیوار هم بالای شومینه یک تفنگ شکاری قدیمی نصب شده بود و کمی آنطرفتر تابلویی از یک زن و مرد که زن روی صندلی نشسته و مرد در کنارش ایستاده بود. چهرهء آن زن شباهت زیادی به تاتیانا داشت . تاتیانا که در همین لحظه از آشپزخانه وارد سالن شده بود، ظرف قهوه و شیرینی و شیر و شکر را روی میز گذاشت. گویا فکر مرا هم خوانده بود . به تابلو نگاه کرد و گفت: " میس ستی رد رز عزیز ! این عکس والدین من است. آنها از دنیا رفتند و من و برادرم را تنها گذاشتند. فقدان مادر درد بزرگیست". نمیدانستم چه بگویم...من نیز مادرم را در کودکی ، درست در چهار سالگی از دست داده بودم. اما پدرم با کمک چندین پرستار و پیشخدمت و معلم بقدری زندگی ام را پر کرده بود که زیاد کمبود مادر را احساس نکرده بودم. البته پدرم به مادرم وفادار ماند و هرگز بعد از او ازدواج نکرد، اما بیخبر نبودم که در هر شهر و دیار معشوقه ای دارد! به تاتیانا گفتم: " من نیز در کودکی مادرم را از دست دادم". بعد نگاهی به شیرینیهایی که روی میز گذاشته بود انداخته و پرسیدم: " این شیرینها را خودت درست کرده ای؟ " تاتیانا گفت: " بله" ، سپس با تردید از من پرسید که: " میس ستی ردرز ! آیا نمونهء دوم طرح پارچه را پسندید؟ آیا درست همان چیزی بود که میخواستید؟" من گفتم: " بله. همانی بود که میخواستم. در حال حاضر هم آنرا به خیاط سپرده ام و تا چند هفتهء دیگر لباس نامزدی آماده خواهدشد". تاتیانا درحالیکه داشت داخل فنجان قهوه اش شیر میریخت، گفت که: " بابت بار اول اگر ناراحت شدید متاسفم و معذرت میخواهم، اما بنظر من ساقهء خمیده زیاد جالب نیست. آنهم گل سرخی به آن زیبایی!" .... من پاسخی ندادم.... از فنجان قهوه عطر خوشی برمیخاست. فنجان قهوه را برداشتم و از او خواهش کردم تا از زندگی اش برایم بگوید. تاتیانا هم شروع کرد از پدر و مادرش گفتن... و اینکه بعد از فوت والدین با برادرش زندگی کرده.... تاتیانا همینطور از گذشته ها و از اینکه تحت سرپرستی برادرش توانسته بود در زمینهء ادبیات مطالعاتی داشته باشد سخن میگفت.از اشتغال در کارخانهء نساجی و از بسیاری تجربه ها و رنجها و خاطراتش تعریف میکرد و من با اندکی اندوه، زندگی این دختر بسیار جوان که همچون خانم میانسالی با تجربه بنظر میرسید را در ذهنم به تصویر میکشیدم. حدود سی دقیقه تاتیانا بدون وقفه از گذشته ها صحبت میکرد و صحبتهایش وقتی قطع شد که از بیرون ِ خانه صدای دو مرد بگوش رسید. تاتیانا از جابرخاست و از پنجره نگاهی کرد و باز همان لبخند زیبا بر لبش نشست. رو به من کرد و گفت: " سرژ " و " لئون " آمدند. در همین لحظه درب گشوده شد و دو مرد یکی برنزه و دیگری بلوند وارد شدند. ساعتی پیش این مرد برنزهء آفتاب سوخته را در معدن، کنار تاتیانا دیده بودم. تاتیانا مرد برنزه که چشمها و موهای تیره و هیکلی ورزیده داشت را بوسید و به هر دوی آنها خسته نباشید گفت. سپس مرا به آنها معرفی کرد. - ایشان میس ستی هستند ! سپس ابتدا به مرد برنزه اشاره کرد و به من گفت: " میس ستی عزیز! ایشان سرژ پائول هستند". بعد مرد بلوند را معرفی کرد: " ایشان هم لئون ماکس میباشند" . با هر دوی آنها دست دادم و سپس به تبعیت از تاتیانا به هردویشان خسته نباشید گفتم. اینگونه معرفی کردن بنظرم کمی عجیب می آمد، تاتیانا هنگامی که مرا معرفی کرد فقط نام کوچکم را عنوان داشت و نه نام خانوادگیم را. حال آنکه نام خانوادگی من یعنی " ردرز " بواسطهء ثروت و مکنت پدرم، در سطح بسیاری از ایالات متحده مشهور بود و اغلب مردم ما را میشناختند. این درحالی بود که سرژ پائول و لئون ماکس را با نام کامل به من معرفی نمود. هرچند موفق نشدم بفهمم که سرژ پائول برادر اوست یا همسرش. سرژ پائول و لئون ماکس به اتاق دیگری در مجاورت سالن رفتند. تاتیانا هم گفت که میس ستی! اجازه دهید برای اسبتان کمی آب و خوراکی بگذارم تا در راه بازگشتتان به خانه گرسنه و تشنه نباشد. سپس از خانه خارج شد. از اتاق بغلی صحبتهای آن دو مرد را میتوانستم بشنوم. صحبتهایشان برایم عجیب بود. یکی از آنها در مورد استرالیا ، اعتصابات و اعتراض کارگران کارخانه ها صحبت میکرد. اومیگفت که : " در استرالیا اعتراضات و اعتصابات تا حدود زیادی بثمر رسیده. در اعتراض به شرایط وخیم کارگران در کارخانجات، در اعتراض به گماردن زندانیان به کارهای سنگین و طاقت فرسا تحت شرایطی آزاردهنده و بعضا" زیر کتک و شکنجه و تغذیهء بد و بهداشت نامناسب که آنها را دچار بیماریهای سخت نموده و حتی تعداد زیادی نیز جان سپرده اند و در کاهش ساعات کاری و رساندن آن به هشت ساعت کار در روز آنها بسیار موفق عمل کرده اند. البته در حال حاضر اوضاع کارگران در اینجا و بسیاری جاهای دیگر همچون آلمان و انگلیس همانند هم است. شرایط کارگران در کارخانه ها بسیار دردآور و سخت است. ساعت کاری بالا، استانداردهای ایمنی بسیار پایین و حقوق کاری بسیار ناچیز. درعین حال که کودکان را هم به کار می کشند. باید زمینهء اعتراضات گسترده را فراهم نمود و مبارزه را شکل داد. البته نمیشود جهشی عمل کرد. مبارزه یک ارگان است. باید تمام کارگران دیگر کارخانه ها و معادن را نیز هماهنگ کرد، باید در فکر ایجاد تحولات اساسی بود. تحولات را میشود انقلاب نامید و از آنجایی که هدف هر انقلاب، به حرکت درآوردن عنصر اجتماعی است باید تلاش کرد که کارگران را در کارخانه ها و شهرها و ایالات مختلف، بهم پیوند داد. خواستهای طبقاتی را مشخص کرد و مطالبات مشترک را جویا شد و همه را در اعتصابات هماهنگ نمود، حتی همگام با دیگر طبقات مانند اعتصابات معلمان ، که طبقاتی است و ما میبینیم که این بخش نیز دارای هیچگونه حمایت و امنیت و تضمین شغلی نیستند. اعتصابات کارگری که مشخصا" طبقاتی است، منظورم اینست که اتحاد کارگران با کارگران فکری یا همان کارگران یقه سفید را باید دنبال کرد. ایجاد ارتباط و انسجام بین طبقاتست که میتواند ما را در رسیدن به شرایط کار و زندگی بهتر کمک کند. تنها نیروی آفریننده " مردم " هستند. کارخانه داران و زمینداران، این سرمایه داران غارتگر، در رقابت با هم حتی ممکنست به دعوا و کشمکش بپردازند اما در اساس کار با هم یکسان و متحد هستند. فقط نیروی مردم است که میتواند آنها را غافلگیر کرده و به عقب بزند. اعتراضات فردی و درون کارخانه ای، بیفایده است و معترضان تنها میمانند و به نتیجه نمیرسند. اگر به تاریخ اعتقاد داشته باشیم آنگاه می بینیم که هیچ مبارزه ای بدون ایدئولژی و پایگاه طبقاتی پیروزنمیشود. اما چرا معترضان تنها هستند؟ این سوال را باید پاسخ داد. این اسّ و اساس ماندگاری قوانین ظالمانه است. چرا مبارزان تنها هستند؟ جواب اینست: در هیچ مرحله ای مبارزه با عناصر اجتماعی دیگرعجین نشده. به بیان دیگر، عنصر اجتماعی بمفهوم واقعی وارد مبارزه نشده است. موتور کوچک است که موتور بزرگ را بحرکت در می آورد ، موتور کوچک خوب کار میکند اما قادر به حرکت دادن موتور بزرگ نیست. شرط لازم و کافی در پیروزی ورود عنصر اجتماعی است. کارخانه دارها و سرمایه داران هم اینرا میدانند، بهمین دلیل تمام هدفشان در از بین بردن و سرکوب طبقهء متوسط است یا همان خرده بورژوازی ". مرد دیگر نیز در تایید حرفهای او گفت: " بله ، متاسفانه طی گفتگو با چند تن از دوستان در کارخانهء لباسدوزی و تولید ماشین آلات صنعتی متوجه شدم که کارگران آن کارخانه ها نیز در شرایط اسفباری بسر میبرند، توماس را هم امروز دیدم. حالش بهتر بود اما از کارخانه اخراج شده. صاحب کارخانه بخاطراینکه وی انگشتانش قطع شده و دیگر قادر به کار نیست او را بدون پرداخت هیچگونه غرامتی از کارخانه بیرون کرده است. این بزرگترین جنایت در حق او بوده چون توماس انگشتانش را در زیر دستگاه همان کارخانه از دست داده و دلیلش خرابی دستگاه و از جا در رفتن قطعات بوده. بیچاره همسرش دربدر در جستجوی کار است تا بجای توماس بتواند هزینهء زندگی را تامین کند، نداشتن حداقل استاندارد امنیتی و بی توجهی کارخانه داران را باید به محکمه کشید. آنها حق ندارند با کارگران چنین رفتاری داشته باشند". مرد اولی که حال متوجه شدم همان سرژ پائول است، دوباره شروع به صحبت کرد: " لئون عزیز ! اینها همه بهره کشی، سودآوری ، جیب بری، دزدی و غارتیست که نسبت به جامعه انجام میشود. سرمایه داران اعم از صاحبان معدن و کارخانه داران و زمینداران بزرگ، همه و همه حق زحمتکشان را در جیب خود میگذارند و از ثمره و نتیجهء کاری استفاده میکنند که ثمره و نتیجهء کار خودشان نیست. اینرا میگویند استثمار ". از صحبتهای آنها ، بسیار شگفتزده و متاثر شده بودم... این حرفها برایم بسیار تازگی داشت و دقیقا" هم متوجه منظورشان نمیشدم. در همین لحظه تاتیانا در را گشود و وارد خانه شد. من با دیدن او از جا بلند شدم و ضمن تشکر از او و سپاسگزاری از پذیرایی گرم و مهربانانه اش قصد خود را برای بازگشت به منزل اعلام نمودم. تاتیانا نیز از حضور من در خانه اش ابراز خوشحالی و تشکر کرد. سپس آن دو مرد را صدا زد و گفت که: " میس ستی قصد رفتن دارند". سرژ پائول و لئون ماکس از اتاق خارج شدند و لئون به من پیشنهاد کرد که چون هوا رو به تاریکی میرود اگر مایل باشم میتواند مرا همراهی کند. من از وی تشکر نموده ولی پیشنهادش را نپذیرفتم. سپس از هر سهء آنها خداحافظی کرده، سوار بر اسب به طرف خانه تاختم. شب، هنگام خواب به آنچه در معدن دیده و شنیده و به حرفهای سرژ پائول و لئون ماکس فکر میکردم. به وضعیت دشوار زندگی و کار کارگران. به ساعات طولانی کار و نداشتن ایمنی و حقوق اندک ، از همه مهمتر در ذهن من نمیگنجید که کارخانه دارها کودکان را نیز به کار وادارند و در ازای کارهای دشوار حقوق ناچیزی پرداخت نمایند. هیچگاه از این زاویه با مردم در تماس نبودم و حال که از نزدیک و بطور ملموس با زندگی کارگران آشنا شده بودم قادر نبودم آنها را با مشکلاتشان بفراموشی بسپارم. نمیتوانستم بفهمم که چرا دولت و کارخانه دارها به وضعیت کارگران رسیدگی نمیکنند. بخودم قول دادم که فردا از پدرم در اینمورد سوال کنم. افکارم بسیار مشوش شده بود. از طرف دیگر احساس میکردم با سرژ پائول پیوندی ناشناخته دارم. البته نمیدانستم سرژ پائول همسر تاتیاناست و یا برادرش. با خودم گفتم که ایکاش تاتیانا بیشتر آن دو مرد را معرفی میکرد. بهرحال با یاد چهرهء آفتاب سوخته و جذاب سرژ پائول با آن نگاهها و صدای گرمش، بخواب رفتم. *** روزها بسرعت میگذشت. لباس نامزدی من آماده شده بود. لباسی بسیار پرشکوه با جواهراتی گرانقیمت که بر سینه و اطراف یقه و در کمربند آن بکار رفته بود. اما این لباس دیگر برایم جالب نبود. بعد از چند بار گفتگو با پدرم در خصوص وضعیت کار و معیشت کارگران کارخانه و نکات دردآوری که اخیرا" پی برده بودم متوجه شدم که پدرم سعی در پنهان کردن بخشی از حقایق زندگی انسانها دارد ، هر شب وقتیکه انجیل را برمیداشت و آنرا گشوده به تصویر مادرم که لای ورقهای انجیل گذاشته بود نگاه میکرد من ناخودآگاه یاد توماس که انگشتانش قطع شده بود و فرزندان کوچک او می افتادم و از خود میپرسیدم که آیا تا حالا همسرش موفق شده که شغلی برای خود بیابد یا نه. اگر که نه، پس فرزندانشان را چگونه تامین میکنند. پدرم آیاتی از انجیل را میخواند و بعد پیپ خود را برمیداشت و در حین کشیدن پیپ اسناد مالی کارخانه هایش و حساب و کتابها را رسیدگی میکرد اما هرگز مایل نبود از زندگی توماس و همانند او حرفی بشنود. این اواخر مارتین را هم زیاد نمیدیدم. او اغلب در سفر بود و بنا به گفتهء پدرم درگیر ساخت چند کشتی تازه که برای او سود سرشاری را ایجاد میکرد. یکی از دفعاتی که مارتین از سفر برگشته بود یک انگشتر با دانه ای درشت از الماس را به من هدیه کرد . او بسیار خوشحال بود و دائم از کشتی بزرگی که در حال ساختش بود حرف میزد. او میگفت که این کشتی بسیار مجهز و گرانقیمت است.و حدود هزار و دویست کارگر را فقط برای ساخت اسکلت اولیهء کشتی استخدام کرده است. وقتی از مارتین در مورد مکفی بودن یا مکفی نبودن حقوق کارگران و امنیتشان، چگونگی بیمه و تامین هزینه های درمانی آنها سوال کردم، مارتین به من گفت که: عزیزم. عشق من. تو نباید به این امور فکر کنی. تو فقط باید به این فکر کنی که بزودی زیباترین عروس ایالت متحده امریکا و همسر دلبند من خواهی بود و بهترست به مجلهء جواهرات نگاه کنی و هرچه را آرزو داری سفارش دهی تا برایت تهیه کنم. *** در طی این مدت چند بار به کارخانهء پارچه بافی پدرم سر زده و از مسئولین کارخانه در مورد وضع حقوق و شرایط ایمنی کارخانه سوالاتی کرده بودم. با مباشر پدرم نیز در رابطه با اوضاع سایر کارخانه هایی که متعلق به پدرم بود گفتگوهای پراکنده ای داشتم، و متاسفانه در مجموع به این نتیجه رسیده بودم که کارگران حقیقتا" در شرایط بسیار بد و در فقر و فشار و بدبختی بسر میبرند. دلم میخواست لااقل برای توماس و تاتیانا و دوستان آنها کار مفیدی انجام دهم. اما پدرم و وکیل او مانع اضافه کردن حقوق و مانع تغییر و بهبود در اوضاع کارگران کارخانه میشدند. بارها بر سر این مسئله با پدرم بحث کردم ، اما او اصلا" مایل نبود از درد محرومان و زحمتکشان سخنی بشنود چه برسد به درمان دردها و یا بهبود بخشیدن به شرایط. یکی از روزها که باز برای اسب سواری به بیرون شهر رفته بودم و اینبار با لباسی بسیار ساده تر از همیشه، بطرف خانهء تاتیانا پائول رفتم. دلم میخواست او را باز از نزدیک ببینم، در کارخانه فرصت گفتگو با او نبود. در دلم آرزو میکردم که او از عصرانه بردن به معدن بازگشته و در خانه باشد. اتفاقا" همینطور هم شد، چون تا نزدیک خانه اش رسیدم با شنیدن صدای پای اسب فوری از خانه خارج شد و با لبخندی دلنشین به من خوشامد گفت. وقتی در سالن روی صندلی نشستم آرامشی عمیق وجودم را لبریز کرد، چند لحظه چشمهایم را بستم تا نفس کشیدن در این خانه را در جانم نقش بزنم. تاتیانا بعد از آوردن قهوه، روبرویم نشست و گفت که امشب در خانه جلسه دارند. او گفت که این جلسه مربوط به نمایندگانی از کارگران معدن سنگ و ذغال سنگ و طلا و چند کارخانه است. تعداد میهمانان ممکنست به بیش از سی نفر نیز برسد. من خجالتزده از مزاحمتی که فراهم کرده ام به تاتیانا گفتم : " اگر مزاحم هستم تا پیش از آمدن آنها از اینجا میروم تا تو هم به کارهایت برسی". تاتیانا پائول فوری پاسخ داد که: " نه ! نه ! بهیچوجه منظورم این نبود که شما مزاحم یا غریبه هستید. میس ردرز عزیز! خواهش میکنم اینگونه فکر نکنید. درواقع منظور من اینست که به شما بگویم اگر میهمانان آمدند، بهترست شما را با نام خانوادگی نشناسند". از تاتیانا دلیل این امر را پرسیدم. تاتیانا جواب داد که : " میس ردرز ! راستش تنی چند از شرکت کنندگان در جلسه از کارگران کارخانهء چوب بری پدرتان هستند و ممکنست بخاطر مشکلی که با پدرتان دارند با شما نیز برخوردی تند داشته باشند". تاتیانا اضافه کرد که : البته در این میان فقط برادرم سرژ و نامزدم لئون از هویت شما مطلع هستند. آن شب پس ار رفتنتان من شما را به آنها معرفی نمودم"....از صحبتهای تاتیانا متوجه شدم که سرژ پائول برادر او و لئون هم نامزدش است. پرسیدم: " نامزدت در کجا کار میکند؟" تاتیانا گفت که: لئون در کارخانهء چوب بری پدر شما کار میکند و برادرم سرژ در معدن. همان معدنی که چند هفته قبل به آنجا آمدید. داشتم موضوع را سبک سنگین میکردم که تاتیانا گوشش را تیز کرد و بعد بطرف پنجره رفت. رو به من نموده و گفت: " تعدادی از دوستان همراه با لئون دارند می آیند. لطفا" شما هم برای تهیهء قهوه و در پذیرایی به من کمک کنید". ...من با خوشحالی پیشنهادش را پذیرفتم. میهمانان آنها بتدریج از راه میرسیدند و سالن پذیرایی خانه تقریبا" پر از کارگران معادن و کارخانه ها شده بود. هوا رو به تاریکی میرفت که سرژ پائول هم از راه رسید. از دیدار دوباره اش بسیار خوشحال شدم. او خیلی سریع اعلام کرد که جلسه را شروع کنند. ابتدا چند تن از نمایندگان کارگران به تشریح اوضاع بسیار بد کارخانه ها پرداختند. سپس چند نفر دیگر از اتفاقاتی که در معدن سنگ و طلا موجب صدمه و آسیبهای جدی به کارگران شده بود گزارش هایی را ارائه دادند. وقتی صحبتها و گزارشهای کارگران بپایان رسید، سرژ پاول آغاز به سخن کرد: " رفقای عزیز. سرمایه داران حاصل کار کارگران و زحمتکشان را میخورند و خود بی هیچ بازدهی، روزبروز بر ثروت و سرمایه های خود می افزایند. در پاسخ به خواست کارگران فقط وعده و عید میدهند. ما در اعتراض به شرایط وخیمی که با برده داری فرقی ندارد ، باید در پی احقاق حقوق خود ، برای رسیدن به خواستهایمان مبارزه کنیم ولی آگاهانه و مسلح به عزم راسخ و تعیین هدفهای کوتاهمدت و بلند مدت. خواستهای ما پله به پله، در گام نخست کاهش ساعات کاری است یعنی کاهش آن به هشت ساعت کار در روز. گامها و مطالبات بعدی ما افزایش دستمزدها و حقوق و تامین ایمنی محل کار و بعد میرسیم به بیمه و بازنشستگی و غیره. اما باید بدانید که مبارزهء خام، هرگز پیروز نمیشود. هر کاری علمی است، حتی مبارزه. هرکاری فقط و فقط با آموزش امکانپذیر است. آنچه باید بیاموزیم اینست که سازمان یافته باشیم، آگاه ، پر انرژی، با ایدئولژی ، با دید طبقاتی و در تمام بخشها همچون صنعت، حمل و نقل، کشاورزی، معادن و غیره اعتراضات فراگیر و بسیار گسترده ای را آغاز کنیم و مبارزات خود را برای دریافت مطالبات خود همچنان ادامه دهیم. باید در شیکاگو و شهرهاو ایالات دیگر، اعتصابات بزرگی راه اندازی نماییم و در صدد تشکیل و هماهنگی در سندیکاهای کارگری و شورای اصناف باشیم. مبارزه با حرف تو خالی نمیشود. باید عمل کرد. با تعیین خواستهای اولیهء خود باید دست به اعتراض و اعتصاب بزنیم. اگر این مبارزه مزمن شود هیچ قدرتی توان مقابله با آنرا ندارد و بزودی مردم ستمدیده و استبدادزده به موفقیت دست خواهند یافت. فراموش نکنید که در دنیا فقط دو گروه بندی هست، دو مرزبندی هست: استبدادگر ، استبداد زده. اصل مهم را باید بر مبنای مبارزه با استبداد بگذاریم. من اطمینان دارم که آینده روشن است، این ایمان من است". *** روزها و شبها به حرفهای سرژ پائول فکر میکردم. بارها از مشکلات کارگران با پدرم گفتگو کردم اما او هیچ توجهی به مسائل آنها نداشت که هیچ، بلکه مرا از پرداختن به این مباحث مورد مذمت قرار میداد. از گفتگو با مارتین هم به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم. اما آنچه محور اندیشه هایم شده بود تقسیم عادلانهء ثروت و سرمایه بود. با خودم میگفتم که چرا باید بعضی افراد که هیچ زحمتی نکشیده اند، اینقدر ثروتمند و در اشرافیت زندگی کنند و حال آنکه بیشماری از مردم در فقر و گرسنگی بسر ببرند؟ چرا پدرم زمینها و کارخانه هایش که بوسیلهء همان قشر زحمتکش دارای تولیدات انبوهست روز به روز گسترده و پیشرفته تر میشود ، در حالیکه آن کارگران از همان تولیدات خود محرومند؟ چرا من که در عمرم حتی یک روز پشت دستگاه پارچه بافی کار نکرده ام قیمت لباس نامزدی ام از دو سال حقوق تاتیانا بیشترست ؟ چرا اسبهای من میوه و خوراکشان مرغوبتر و بسیار گرانتر از خورد و خوراک فرزندان توماس است؟ از دو قطبی بودن جامعه رنج میبردم. به طبقهء متوسط جامعه فکر میکردم که روز بروز در حال نزول و سقوط بود و از صعود مالی ثروتمندان و سرمایه دارانی که قوانین غلط سرزمینمان از آنها حمایت میکرد. من جذب صحبتهای سرژ پائول شده بودم. گویی پنجره ای جدید بر دیوارهای ذهنم گشوده شده بود و از آنجا میتوانستم حقایق پشت دیوار را ببینم. حقایقی که بسیار تاثرانگیز بود. گهگاه به منزل تاتیانا میرفتم تا با سرژ پائول و لئون و دوستان دیگرشان گفتگو کنم. گاهی نیز ساعات بعد از ظهر سوار بر اسب بطرف معدن میتاختم. دور از چشم معدنچیان و کارگران ، سرژ پائول را نگاه میکردم. اغلب معدنچیان کلاه ویژه ای داشتند. سرژ پائول نیز از همان کلاهها داشت که گاهی آنرا برمیداشت و عرق پیشانی اش را میسترد و موهایش را با سرانگشتان دستش هوا میداد. بیشتر موارد تعدادی کاغذ و نقشه های مهندسی را در دست داشت و با یکی دو نفر دیگر در کناری ایستاده و گفتگو میکرد. او دائم سرگرم آن نقشه ها و یا در پی رسیدگی به وضع کارگران معدن بود. با جدیت اما مهربان به آنها دستوراتی را میداد که اجرا میکردند و خود نیز همراه با آنها بسختی در دل سنگها کار میکرد. اگر در شرایطی برای کارگران احساس خطر مینمود از هیچ کوششی دریغ نداشت. من آن دور دورها روی یک تکه سنگ بزرگ مینشستم و سرژ پاول را و کارهایش را تماشا میکردم ، رفتارها و برخوردهایش را. یکی از پر احساسترین صحنه هایی که از سرژ پائول میدیدم شادی و خوشنودی اش برای گنجشک کوچک بود. کارگران معدن همیشه یک گنجشک کوچولو را به معدن میبردند تا بدانند در آنجا هوا هست یا نه. و شادی سرژ پاول از زنده بودن گنجشک ، روی من بسیار تاثیر عمیقی میگذاشت. او یک مرد عاطفی، مهربان ، دلسوز و بسیار آگاه و در عین حال محکم و استواری بود که نظیرش را ندیده بودم. وقتی که در بخشی از معدن ، دینامیت کار میگذاشتند، سرژ پاول همواره خودش شخصا" در آن محل حضور داشت و مراقب اوضاع و کارگران بود. این موجب نگرانی من میشد. صدای انفجار مرا میترساند اما بیش از همه دلواپس سرژ پاول بودم که مبادا آسیبی ببیند. بعد از ساعات کاری نیز معمولا" جلسه میگذاشتند و من نیز گهگاه در جلساتشان شرکت میکردم. با پدر و نامزدم دچار اختلاف گشته و دیگر تفکر و شیوهء زندگی آنها و همطبقه های خودم برایم حقارت آمیزشده بود. یک زندگی پوچ و پوشالی و بی هدف و دور از ارزشهای انسانی و خالی از حس انساندوستی را سر بر نمیتابیدم و نمیتوانستم با آنها کنار آیم. این اواخر در میان کارگران همهمه هایی در گرفته بود و میگفتند که گویا اعتصابات پراکنده و اعتراضات تاثیرگذار بوده و قرار شده ساعت کاری به هشت ساعت تقلیل یابد. سرژ پائول در یکی از جلسات عنوان کرد که قرارست از روز اول ماه می، ساعت کار روزانه به هشت ساعت کار کاهش پیدا کند. اما تاکنون هیچ خبری نشده و پارلمان این قانون را به کارخانه ها و کارگاهها ابلاغ نکرده. اگر اول می این اوضاع ادامه داشت همگی به اعتصاب سراسری دست خواهیم زد. سپس سرژ پاول از تمام نمایندگان کارگران در همهء کارخانه ها و معادن درخواست کرد که با اطلاعرسانی در این زمینه، همگی در آنروزمنتظر و آماده باشند. بعد از جلسه ، نزد سرژ پائول رفتم و بدون مقدمه از وی پرسیدم : " آیا شما خود نیز در اعتصابات شیکاگو شرکت خواهید کرد؟" سرژ پاول پاسخ داد : " مگر قرار بود شرکت نکنم؟ میس ستی ! چه سوالهایی میکنی!؟ " وقتی جوابش را شنیدم ، تصمیم خود را با او در میان گذاشتم. به سرژ پاول گفتم : " آقای سرژ پاول ! من نیز از این پس مایلم در اعتصاب بزرگ کارگران شرکت کنم". سرژ پاول خنده ای کرد و بعد نگاهی عمیق بر من نموده و گفت: " میس ستی ردرز! آیا متوجه هستی چه میگویی؟ تو دختر ریموند ردرز ! بزرگترین سرمایه دار ایالت متحده ! حال میخواهی بر علیه خودت و بر علیه آن ثروت سرشار و در اعتراض به آنچه جزو قوانین پدرت است، به اعتصابات کارگران و زحمتکشان بپیوندی؟ ". من با قاطعیت پاسخ دادم که : "مدتها فکر کرده ام ، تلاشهای شما را برای احقاق حقوق کارگران و محرومان ارج مینهم و با افکارتان در زمینهء مبارزه با استبداد کاملا" همعقیده هستم. سرژ پائول ! من میخواهم با شما همکاری داشته و در این حرکت انقلابی همگام با کارگران باشم". سرژ پائول دستی بر شانهء من زد و به من گفت: " خب رفیق ! حال که اینقدر اصرار داری ، پس در فکر کفش راحتی و لباس کارگری باش! ". *** روز اول ماه می 1886 فرا رسید و این درحالی بود که هیچ خبری از کاهش ساعات کاری نشد و کارخانه داران و صاحبین کارگاهها مژدهء مسرتبخشی در مورد تعدیل شرایط کاری به کارگران ندادند. خبرها حاکی از این بود که در گوشه و کنار امریکا کارگران به تظاهرات پرداخته و یک هزار و دویست کارخانه و کارگاه اعتصاب نموده اند. در شیکاگو اوضاع از همه جا متشنج تر بود. تعداد کارگران معترض در این شهر حدود نود هزار تن بود. من به همراه سرژ پائول ، تاتیانا ، لئون و صدها کارگر دیگر به محل اعتصاب رفتیم. چهار روز پی در پی اعتصاب و اعتراضات را ادامه یافت. در چهارمین روز اعتصابات کارگری در میدان " بیده = های مارکت " شیکاگو جمع شده و به حرکت درآمده بودیم ، تعدادی از سخنرانان بر یک گاری بزرگ سوار بودند و شعار میدادند. پس از طی مسافتی، پلیس سخنرانان را بر روی گاری (چهارچرخه) محاصره کرد و از تظاهرکنندگان خواست که متفرق شوند اما ناگهان انفجاری صورت گرفت که منجر به کشته شدن یک مامور پلیس شد و چند کارگر و پلیس دیگر نیز مجروح گشتند. متاسفانه با این حادثه پلیس به روی مردم آتش گشود و جمعیت را هدف تیراندازی و کشتار قرار داد. پلیس با خشونت تمام ، جمعیت را پراکنده ساخت. تعداد زیادی کشته و زخمی برجای ماند که لکهء ننگیست بر دامن پلیس. در طی این حادثه هشت تن از کارگران به عنوان مسبّب دستگیر شدند که پنج نفر از آنان کارگر مهاجر آلمانی و یکی هم آلمانی تبعه آمریکا بود. دادگاه یکی از این دستگیرشدگان را به ۱۵ سال حبس محکوم کرد و بقیه محکوم به اعدام شدند که فرماندار ایالت ، مجازات دو تن از آنان را به حبس ابد تخفیف داد. یکی از محکومان به اعدام، پیش از اجرای حکم خودکشی کرد و چهار نفر دیگر به دار آویخته شدند. با رسیدن اخبار مربوط به این تظاهرات، کشتار و اعدام به سایر کشورها، در گوشه و کنار جهان مراسم یادبود برگزار گردید. *** بعد از اتفاقاتی که بدنبال اعتصاب و اعتراض کارگران در شیکاگو رخ داد و پس از کشتار بیرحمانهء پلیس که بر مردم بیدفاع را مورد هدف قرار داده بود، کارگران بسیار مصممتر و محکمتر از گذشته برای مطالبات خود فعالیت میکردند. دیگر ترسشان از پلیس و تیراندازی و کشتار ریخته بود و آنچه برایشان اهمیت داشت رسیدن به هدفشان بود. سرژ پائول و تنی چند از دوستانش که در شیکاگو دیده بودم، دائم در تلاش برای آگاهی رسانی و آماده کردن هسته های اصلی مبارزات کارگری بودند. نشستها هر دو هفته یکبار برگزار میشد و گفتگوهای مفصلی در تحلیل شرایط ارائه میگشت. سرژ پائول به کارگران اطلاع داد که خوشبختانه در کشورهای مشابه دیگر مثل امریکا ، انگلیس ، آلمان و ...احزابی که گرایشات سوسیالیستی دارند وارد این اعتراضات شده اند. بتدریج و در طی ماهها ی بعد ، خبرها حاکی از امیدواری در بهبود شرایط کارگران بود. من نیز موفق شده بودم که پدرم را متقاعد نمایم تا در کاهش ساعت کاری کارگران و بهبود شرایط ایمنی آنها اقداماتی انجام دهد. اما مشکل این بود که بعد از تقلیل ساعت کاری از ده و گاه دوازده ساعت به هشت ساعت کار، و دیگر تسهیلاتی که پدرم در کارخانه ها ایجاد کرد، دیگر همکارانش حتی در سطوح پایینتر به او تاختند و بر او خرده گرفتند ، چراکه آنها معتقد بودند با بهبود شرایط در یک یا چند کارخانه، سایر کارگران نیز بیش از گذشته برای خواستهای خود پافشاری خواهندکرد و سپس تقاضاهای جدیدتری را مطرح خواهند نمود. وقتی با پدرم در اینخصوص صحبت میکردیم بیش از همیشه به ماهیت پلید نظام سرمایه داری پی میبردم. چراکه میدیدم صاحبین ثروت و قدرت برای حفظ و انباشت سرمایه و عدم اعتراض محرومان آنها را زیر حدااقل شرایط زندگی انسانی نگه میدارند تا مبادا قدرت و توان مقابله و مبارزه را در خود بیابند . همکاران و رقبای پدرم بقدری بر وی فشار آوردند که حاضر نشد دستگاههای مستهلکی که هر چند ماه یکبار موجب آسیب رساندن به کارگران میشد را با دستگاههای جدیدتر تعویض نماید. اینهمه قساوت و رفتار ضد انسانی برایم باورنکردنی بود. گهگاه به کارخانه های پارچه بافی و چوب بری و سنگ تراشی سر میزدم و از نزدیک با کارگران گفتگو مینمودم و روز به روز با دردها و زندگی آنها بیشتر آشنا میشدم. آنچه در ذهنم نقش بسته بود تصویر اعتراضات بزرگ و کشتار مردم بود و هرچه فکر میکردم نمیتوانستم به دلیل آنهمه جنایت و سرکوب توسط پلیس پی ببرم. یکی از روزها در منزل تاتیانا از سرژ پائول سوال کردم که : "چرا و به چه حقی پلیس آنگونه به روی مردم تیراندازی کرد و چرا اعتراضات را با توحش تمام سرکوب نمود؟" سرژ پائول در تحلیل آن واقعه اینچنین گفت: " پلیس اعتراض کنندگان را سرکوب کرد، چون پلیس و دولت مدافع سیستم سرمایه داری هستند، پلیس خلقی و پلیس مردمی نداریم. چه سرمایه داری قوی باشد و چه ضعیف، بهرحال سیستم استثماری و ذات استثمار ، سرکوب است. حالا اسمش ارتش، یا هرچه باشد فرقی نمیکند. اصولا" ارتش و قوای نظامی یعنی نیرویی برای روز مبادا، و روز مبادا یعنی روزی اگر اعتراضی شد ، اعتراضات را سرکوب نماید". صاحبان کارخانه ها ، پلیس و ارتش، و استثمار... نمیتوانستم به ارتباط اینها با هم پی ببرم. بهمین دلیل باز سوال کردم که: " اما سرژ پائول! کارگران به کارخانه داران معترض بودند. این چه ربطی به دولت داشت؟ و اصولا" دولت مگر حامی مردم جامعه نیست؟". سرژ پائول کتابی را که در دست داشت به زمین گذاشت و روبرویم نشست و گفت: " ستی! این بحث مفصلی است که برایت توضیح میدهم. ببین! پیش از هر چیز باید تعریف دقیقی از دولت داشته باشیم. کار دولت چیست؟ اصلا" ما برای چه دولت داریم؟ دولتها کارشان چیست؟ از کجا آمده اند؟ چه کسانی هستند؟ چه کسانی در درون دولت نشسته اند؟ زمانیکه کارگران در شیکاگو، نیویورک، استرالیا، آلمان، و جاهای دیگر اعتراضات مردمی را سرکوب میکردند، باید دید سرکوب کنندگانشان چه کسانی بودند؟ مسلم است که پلیس و ارتش بوده! حال ببینیم ارتش را چه کسی ایجاد کرده؟ پشت ارتش چه کسی ایستاده؟ صاحب کارخانه که ارتش ندارد! پس این دولت است که صاحب ارتش است و ارتش از دولت فرمان می برد. به بیان دیگر: ارتش مدافع کیست؟ مدافع دولت! حالا باید ببینیم دولت چیست که ارتش را بوجود می آورد. دولت نمایندهء یکسری مناسبات است، یکسری قوانین و شیوه های تقسیم سرمایه. درواقع دولت نمایندهء مناسباتیست که درآن دوره و در آن تاریخ و در آن جغرافیا، نمایندگی قوانینی را بعهده دارد. قوانینی که بر مردم اعمال میشود. حال این قوانین و مناسبات را باید تحلیل نمود که تا چه اندازه تامین کنندهء خواستها و نیازهای مردم بوده. آیا اصلا" تامین کنندهء خواستهای جامعه بوده است یا نه؟ آیا این قوانین و مناسبات، نمایندهء اکثریت مردم بوده یا نمایندهء اقلیت مردم؟ دولتها باید بصورت واقعی و نه فریبکارانه نشان دهند که آیا نمایندگی اکثریت جامعه را دارند یا نمایندهء اقلیت و بخش خاصی هستند. آن اکثریت جامعه یک سیستمی را میخواهند که در آن سیستم ، شکل تقسیم ثروت و سرمایه بصورت عادلانه باشد. نه اینکه سرمایه متعلق به خواص و اقلیت بوده و این اقلیت از اکثریت سواری بگیرند! حال به من بگو که کارخانه دارها، صاحبان معادن طلا و ذغال سنگ و غیره و زمینداران بزرگ چه کسانی هستند؟ بر چه اساسی بنا شده اند؟ چگونه و بر طبق چه قوانینی تعدادی کارگران را استخدام کرده و تصمیم گرفته اند که چه میزان حقوق بدهند؟ ". پاسخ دادم که: " خب. بنظر من کارخانه دارها جزوی از مردم هستند که از بقیه خوش شانس تر بوده و موفق شده اند سرمایه های خود را چند برابر کنند". سرژ پائول بتندی گفت: " جزوی از مردم؟ سرمایه داران جزوی از مردمند؟ آنوقت مردم را مورد بهره کشی قرار میدهند؟ سرکوب میکنند؟ نه عزیزم ! اینها همانها هستند که مستقیم یا غیر مستقیم در دولت نشسته اند. همانها هستند که قوانین ظالمانه را تصویب میکنند. حقوق ناچیز و عدم استانداردهای کاری، عدم امنیت و نبود تسهیلات و نداشتن حق بازنشستگی، استخدامهای فصلی و غیر رسمی و بی آینده، این امور در کجا انجام میشود؟؟ در همین سرزمین و با همین قوانین. همهء اینها بر طبق قوانینی که تصویب شده انجام میشود. اگر حق را میکشند و میگویند پولت را نمیدهم، غرامت نقص عضوت را که در محیط کار اتفاق افتاده، پرداخت نمیکنم! باید دو ماه کار کنی تا شش ماه بعد حقوقت را بدهم، بهداشت محیط کار به من ربطی ندارد! سلامتی کارگران به من ربطی ندارد! اینکارها را در کجا انجام میدهد؟؟زیر سایه و تحت حمایت چه قوانینی؟ چه کسی از کارخانه دار حمایت میکند؟ پارلمان ! مجلس! دولت ! حالا اگر ده هزار، صد هزار، دو میلیون کارگر بریزند وسط خیابان و اعتراض کنند که ساعت کاری زیاد و حقوق کم و استانداردهای امنیتی پایین است و استخدام ما معلق و بصورت فصلی است و به این وضع معترض هستیم، این اعتراض را به کجا باید ببرند؟ به مجلس! به پارلمان! اما وقتی مقابل پارلمان جمع میشوند و اعتراض میکنند پارلمان به پلیس دستور میدهد تا مردم را سرکوب نمایند. پلیس هم همینکار را میکند! پس آن دولت ، آن پارلمان پشتوانهء قضایی و قانونی کارخانه دار است نه مدافع مردم. پس میبینیم که آن مناسبات و آن قوانین است که باید تغییر کند. چون آن مناسبات ِ چگونگی تقسیم سرمایه بر ضد اکثریت جامعه است. با این حساب متوجه میشویم که دولت مدافع یک شیوهء استثماری است. باید تلاش کرد تا قدرت مردم بیشتر شود ، تا بتوانند حق و حقوق خود را مطالبه نمایند". در همین لحظه صدای پای چند اسب بگوش رسید. سرژ پائول از جای برخاست و از پنجره بیرون را نگاه کرد. دقایقی نگذشت که صدای مارتین را شنیدم که بنظر میرسید بسیار هم عصبانی است. به سرژ پائول گفتم: " نامزد من مارتین است !؟ " سرژ پائول جواب داد که هر که باشند خوش آمدند. سپس درب خانه را گشود و بیرون رفت تا ببیند آنها چکار دارند. من نیز به دنبالش از خانه خارج شدم و دیدم که مارتین و سه چهار نفر دیگر درحال پیاده شدن از اسب هستند. آنها سپس بطرف سرژ پائول رفتند. سرژ با مارتین که چهره اش برافروخته و خشمگین بنظر میرسید سلام و احوالپرسی کرد. اما مارتین که گویا مست هم بود بر سر سرژ پائول نعره کشید که : " ای شورشی ! خیلی ملاحظه ات را کردم. اما دیگر صبرم تمام شده. تو از همین حالا اخراج هستی، همراه با سایر کارگران شورشی معدن! " سرژ پائول پوزخندی زد و گفت: " ارباب ! این دستور را شما بتنهایی صادر کرده ای !؟ " مارتین میخواست چیزی بگوید که چشمش به من افتاد. لجام اسب را به یکی از همراهانش سپرد و بطرفم آمد. در مقابلم ایستاد و گفت: " میس ستی! از تو بعید است! هیچ انتظار نداشتم که با شورشیان و اغتشاشگران مراوده داشته باشی!" من با لحنی بی تفاوت به مارتین جواب دادم : " مارتین! اینجا چکار میکنی؟ تصور میکنم که حالت خوب نیست. اگر مایل باشی میتوانی به داخل خانه بیایی. تاتیانا برایت قهوه درست خواهد کرد." مارتین با زهرخندی گفت: " حال من بسیار هم خوب است! این تو هستی که ماههاست متحول شده ای و خود نیز نمیدانی که چه میکنی، چه میگویی و چه میخواهی!". از بحث احمقانهء مارتین منزجر بودم، بهمین دلیل به سرژ پائول نگاه کردم و سپس بسمت خانه برگشتم. هنوز وارد خانه نشده بودم که مارتین صدا زد که : " میس ستی ! خواهش میکنم عقلت را به دست اینها نده ! خیال نکن از کارهایت خبر ندارم!". با شگفتی به مارتین رو کردم و پرسیدم: " مارتیم! منظورت چیست؟ اصلا" این چه طرز صحبت کردن است؟ از چه کارهایم خبر داری؟ فکر میکنم در نوشیدن جانی واکر افراط کرده ای ! " مارتین قهقههء خنده را سر داد و سپس گفت: " میس ستی! از فشاری که در تحمیل عقیده بر پدرت داشتی مطلعم. از گفتگوهایت با کارگران کارخانه های نساجی و سنگ تراشی و چوب بری مطلعم! از رفت و آمدهایت به اماکن شورشیان و حضورت در نشستهایشان مطلعم! دلیل به تعویق انداختن جشن نامزدیمان را میدانم! میس ستی عزیز! تو را فریب داده اند! با احساساتت بازی کرده اند! معاشرت و رفت و آمد با یک مشت راهزن و بی سر و پا در شاء ن تو نیست! بهترست عقلت را بکار بگیری و از این گدا گشنه ها دست بکشی! ". بقدری از رفتار زشت و گفتار نفرت انگیز مارتین عصبانی شده بودم که حد نداشت. سریع بطرف خانه دویدم و از بالای شومینه تفنگ کهنه ای که بر دیوار نصب شده بود را برداشتم. تاتیانا که شاهد برداشتن تفنگ بود، به من گفت: " میس ستی عزیز! خودت را کنترل کن! او مست لایعقل است. با او همکلام هم نشو! ". من توجهی به تاتیانا نکردم و باز از خانه خارج گشتم. تفنگ در دست، رو به مارتین و همراهانش کردم و گفتم: " مارتین! زود از اینجا گورت را گم کن! بعدا" چنانچه حال مساعدی داشتی با تو صحبت میکنم! فقط فراموش نکن که وقتی حالت درست شد یک معذرت خواهی به آقای سرژ پائول و خانم تاتیانا بدهکاری! حالا هرچه زودتر این محل را ترک کن تا شلیک نکرده ام! " مارتین باز خنده های بلند را سر داد و گفت: " ای یاغی کوچولو ! هفتهء دیگر مراسم نامزدی را رسما" برگزار میکنیم! آنگاه در فرصتی مناسبتر و در شرایطی دیگر تو را متوجه خطاهایت خواهم نمود". من فریاد زدم که: " مارتین! هرچه بین ما بوده تمام شده ! من با تو هیچ سنخیتی ندارم و نمیخواهم با تو زندگی کنم. افکار ما با هم در تضاد و در دو جهت مخالف است. نامزدی و هرچه بود را فراموش کن. هدیه هایت را هم برایت بازپس میفرستم! " مارتین سکوت کرد، هیچ حرفی نزد. فقط بطرف اسبش رفت، سوار بر اسب شده و بر آن نهیب زد و به تاخت از آنجا دور شد. دو سه تن همراهانش نیز سوار بر اسب همگی در پی او رفتند. بعد از دور شدن آنها، تاتیانا از خانه خارج شد و بطرفم آمد و پرسید: " خوبی میس ستی عزیز؟ " سرژ پائول درحالیکه وارد خانه میشد بی آنکه به من نگاه کند، گفت که: " خبر داری که این تفنگ سالهای سالست شلیک نکرده و هیچ گلوله ای هم در آن نیست ؟ " *** در هفته های بعد مراسم ازدواج تاتیانا و لئون برگزار گشت. جشن کوچک و صمیمانه ای بود که بسیار هم خوش گذشت. در طی جشن عروسی، وقتی موزیک ملایمی نواخته شد من بطرف سرژ پائول رفتم. دستش را گرفته و از وی برای رقص آرام دعوت نمودم. سرژ پائول دعوتم را قبول کرد. دقایقی خود را در آغوش او میدیدم و عطر تنش را نفس میکشیدم. گویی که تمام سالهای عمرم فقط برای این دقایق به انتظار گذشته بود و حال که آرزویم برآورده گشته به هیچ قیمتی حاضر نبودم از گرمی نگاه و دستها و آغوشش جدا باشم. سالها گذشت... من و سرژ پائول زندگی قشنگی را آغاز کرده بودیم. سرژ پائول مردی بود از همه نظر آگاه و فهیم و مطلع و بسیار مهربان و دوست داشتنی. زندگی من در کنار او ، لحظه به لحظه اش با عشق توام بود . از سوی دیگر و جدای از مسائل عاطفی ، در تمام زمینه ها مطالب بسیاری از او می آموختم. در ضمن به پیشنهاد من املاکی که اسنادش به نامم بود را در جهت رفاه حال محرومان بکار گرفتیم . پدرم نیز بعد از یکسری کشمکشها، دیگر تصمیم گرفت در کارهایم مداخله نکند. او تا وقتی زنده بود هیچ اعتراضی به من یا برخورد بدی با سرژ پائول نداشت. ما را در تصمیماتمان آزاد گذاشت. در آن دورهء تاریخی، روند مبارزات کارگران در ابعاد مختلف و در تمام جهان بسیار پویا ادامه داشت. در سالهای بعد از 1886 ، کارگران هر ساله تصمیم خود را تجدید کرده و مصمم شده بودند که جشن اول ماه می را با تعطیل کردن آنروز، برگزار کنند. در اروپا هم این مسئله مطرح شده بود و در 1889 کنگره ء کارگری با 400 نماینده ایجاد شد که بعنوان نخستین پایهء مطالبات خود، خواهان 8 ساعت کار بودند. آنها اعتقاد داشتند که باید این روز در جهان با یک توقف کار ابراز شود. بتدریج جنبش کارگری در اروپا هم قویتر و متحولتر شد تا اینکه در سال 1890 کنگرهء کارگری این تاریخ را بعنوان جشن برگزید. بر مبنای آن اول ماه می، کارگران تمام سرزمینها برای 8 ساعت کار که اولین خواست و مطالبهء آنها بوده به عنوان روزی نمادین در مبارزات تلخ و رنجهای گذشته اعلام شد. در سال 1911 یعنی بیست و پنجسال بعد از آشنایی من و سرژ پائول، ما هر دو دست در دست یکدیگر در تظاهرات بزرگ اول ماه می در نیویورک شرکت کردیم. بعد از تظاهرات به یک کافه تریا رفته و در خلوت آرامش بخش آنجا دو فنجان قهوه و همچنین شکلات دایاموند سفارش دادیم. دقایقی طولانی از گذشته ها و خاطراتمان حرف زدیم. تاتیانا خواهر سرژ پائول شانس بزرگ زندگی من بود . کسی که به من آموخت شاخهء گل سرخ نباید خم شود و باید با ساقه ای استوار سرفرازنه بر تار و پود این جهان تبسم کند و عطر بیفشاند و زیبا و با طراوت باشد. و من در طول زندگی ام با سرژ موفق شده بودم معنای زندگی را درک کنم. سرژ پائول پنجره ها را به روی ذهن ساده و بسته ام گشوده بود. در خلال تمام حوادث و رخدادها از وی آموختم که در برابر بادها و طوفانها مقاوم باشم و هرگاه که میخواستم خم شوم به سرژ تکیه میکردم تا خمیده و فرسوده نگردم. ۱۱ اردیبهشت روز کارگر گرامی باد ستاره.تهران
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 4:14 توسط ستاره.تهران |
|
|
با درود داستان سیاهکل : "چند نفر میروند و در یک روستا چندتا دهاتی را میکشند!!!؟" این داستان خیلی ابتدایی و بی مطالعه و خنده دارست اینرا حتی اگر به بچه هم بگویند نمیتواند باور کند و به بی اطلاعی کسی که این حرف را زده، پی خواهدبرد. یک نویسنده صاحب نام و اتفاقا" بسیار عزیز، برایم نوشته است که : " تروریستهای سیاهکل سال 49 کارشان را شروع کردند" این نویسنده و روشنفکر معتقد است که : آنها چند نفر بودند که به یک روستا رفته و چندتا دهاتی را کشته اند ایشان با نهایت لطف ، مرا نادان و کج فهم و عقب ماندهء فکری خطاب کرده اند و بعد به من اجازهء هورا کشیدن داده اند! ایشان نوشته اند که : " زندانیان دوران شاه بیشترشان یا قاتل بودند یا تروریست و وطنفروش و جاسوس و تجزیه طلب. من برای ایشان خیلی توضیح دادم و نوشتم که: همینهایی که شما تروریستشان مینامید بارها گذشته و سیاستهای قدیمی خود را نقد و اشتباهاتشان را هم پذیرفته اند *** در جلسهء اول دادگاهم یادم هست که به آقای قاضی و آقای معاون دادگستری گفتم که من تمام احزاب و گروهها را دوست دارم چون همه باید با هم در کنارهم در صلح و دوستی و تفاهم زندگی کنیم و همین تنوع رنگهاست که میتواند زندگی را زیبا و ملایم نماید. پذیرش تفاوتها و درک و تفاهم متقابل است که امکان زندگی را برای همه میسر میسازد. چون همه حق دارند نظرات و دعواهای سیاسی خود را مطرح نمایند، اما طرح نظر و انتقاد باید با انگیزهء ایجاد دوستی و صلح و تفاهم باشد و نه سرکوب یکدیگر ماها با یکدیگر مشکلی نداریم من میخواهم فریاد بزنم که بس کنید ! اینهمه دشمنی و کینه را تمام کنید! به اینهمه کشتار و اعدام و تهدید و تهمت زدنها پایان دهید! میخواهم فریاد بزنم تا دنیا بشنود : آهای دنیا ! من یک زنم. زنی از قشر ستمدیده آزادی و برابری برای همگان. برای تک تک انسانها رفاه و امنیت و احترام برای تمامی عزیزانم دلم برای همه میتپد من مادر شهیدم، خواهر اعدامی ام، فرزند سنگسار شده هستم. همسر یک مامور نیروی انتظامی یا سپاهی و ارتشی ام و فامیل یک روحانی محبوب من در خاوران خفته است پارهء تنم در دو جبههء اینسو و آنسوی جنگ ایران و عراق تکه تکه شده و بعد از سالها استخوانهایش را برایم آورده اند پارهء تنم، هم ایرانی بود و هم یک سربازعراقی که لاشه اش پر از مگس شده بود...در تلویزیون دیدم...آن صحنه ها هرگز از خاطرم نخواهد رفت جگرگوشه ام هم کرد بود و هم فارس . هم شیعه بود، هم سنی. و هم مسیحی و زرتشتی و ..... عزیز ِ دلم را در افغانستان بینی و گوشهایش را بریدند نامزدم را طالبان سر از تن جدا کردند پدرانم. پسرانم و فرزندانم در لباس ارتش امریکا در جنگهای خاورمیانه کشته شدند. باعث و بانی اینهمه کشتار که بوده و چرا؟ چه کسانی از ایجاد جنگ و خونریزی در خاور میانه، اسلحه هایشان به فروش میرسد و کلی پول به جیب میزنند؟ چه کسانی ثروتهای کشورها را چپاول میکنند؟ چه کسانی مغزها و سرمایه های جهان سوم را فراری میدهند و خود از آنها بهره میگیرند؟ چه کسانی کشتی کشتی گندم را در دریا میریزند، درحالیکه روزانه هجده هزار کودک در جهان بر اثر گرسنگی میمیرند؟ چه کسانی با ساختن و دایر کردن کازینوها و دانسینگها و فاحشه خانه ها و کلاپهای شبانه، زنان را مورد بهره کشی جنسی قرار میدهند؟ در لباس آزادی به یک نوع و در لباس ممنوعیت و قوانین در هر دین و مرام و مسلکی بنوعی دیگر زن را سرکوب و تحقیر و استثمار میکنند. چه طبقه ای روز به روز ثروتمندتر و چه طبقاتی روز به روز فقیرتر و بیچاره تر میشوند؟ پاسخ را میدانید ........ پس ، بیاییم دست به دست هم دهیم با هم به تفاهم برسیم از کشتن هم دست برداریم از تهمت زدن دست برداریم به یکدیگر تروریست نگوییم با عشق زندگی کنیم به هم احترام بگذاریم و به یکدیگر اجازهء اندیشیدن و گفتگو و دوست شدن دهیم از هم نترسیم به هم اعتماد کنیم اگر از هم نترسیم و به هم اعتماد کنیم میتوانیم با هم حرف بزنیم و یکدیگر را بهتر بشناسیم و در کنار هم به فردای روشن و شاد و آباد برسیم از نردبان عشق بالا برویم عشق ممنوع نیست زنده باد عشق به آزادی و برابری با مهر و احترام ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:18 توسط ستاره.تهران |
|
|
هم قاضی بودم، هم اجرای احکام !
تازگیها یاد گرفته ام.... همین تازگیها ! قبلا" طور دیگری بودم....طور دیگری فکر میکردم و بهمین دلیل آدم دیگری بودم. اگر بخواهم نام افرادی که اعدام کرده ام را روی کاغذ بنویسم، صد من کاغذ میشود...حتی راستش را بخواهید همهء آنها که اعدامشان کرده ام را نمیتوانم بخاطر بیاورم... تعدادشان خیلی زیادست. عدهء بسیاری را هم تیرباران کردم... با مسلسل حالا کاش فقط همینها بودند! خیلیها را زنده زنده در گور چپاندم و دفنشان کردم. خیلیهای دیگر را هم زجرکش کردم. زجرکش کردنها ، بسیار متنوع بود، چون اصولا" از کارهای تکراری خوشم نمی آید. بیشتر زجرکش کردنهایم در خصوص خانمها بوده است و اعدامهایم در خصوص آقایان. یک نمونه از زجرکش کردنها ، مربوط به یک خانم از اقواممان است. او را بخاطر اینکه بعد از مدتها که از ازدواجش گذشته بود و بچه دار نمیشد، وسط میدان در نزدیک مهرآباد جنوبی ، به یک داربست فلزی بستم ، آنهم در سرمای زمستان. بعد یک چاقوی ظریف...خیلی ظریف برداشتم.... تکه تکه ، بخشهایی از پوست بدن آن زن را میبریدم و هربار که او ضجه میزد من غش غش میخندیدم. مردم همه دور میدان جمع شده بودند و برای سرگرمی به این صحنه نگاه میکردند. بعضیها هم داد میزدند که: پوستش را قلفتی بککن و خلاص! من میگفتم که: نه! قلفتی کندن دور از ظرافتست...باید ذره ذره زجرکشش کنم. این فقط یک نمونه بود... خیلی خانمها را، حتی دخترهای جوان را که اصلا" نمیشناختمشان، محاکمه و مجازات کردم. مثلا" یک دخترک جوانی بود بسیار هم زیبا.... از آن چهره های مینیاتوری با چشمهای درشت که نگاهشان سگ دارد. من خودم هم بدم نمی آمد به او تجاوز کنم. او را بدلیل زیبایی و تو دل برو بودنش و اینکه محبوب دل جوانها بود بارها و بارها روی جرثقیل بالای تیر چراغ برق بردم و با وصل کردن کابل فشار قوی ، شوک بسیار هیجان انگیزی را وارد بدنش کردم که کلی لذت داشت. او را بارها و بارها در ذهنم مورد فحشا قرار دادم !...... در نهایت بلایی بسرش آوردم که دیگر هیچکس فکر خواستگاری و ازدواج با او بسرش نزند! او هم وقتی سن و سالش کمی بالاتر رفت و نتوانست تشکیل زندگی دهد رفت و علنا" فاحشه شد. ترسش از فاحشگی ریخته بود !!! باعثش هم من بودم ! بعد که او علنا" فاحشه شد به جرم خودفروشی او را اعدام کردم. از همان تیر چراغ برق بمدت چندین ماه آویزانش کردم... فکر کنم مگسها تمامش کردند. مردان را هم بدجوری اعدام کردم! بخصوص به جرم مواد مخدر... اغلبشان را در ملاء عام خانواده ! پیش چشم همسر و فرزند و پدر و مادرشان رسوا کردم و به جرم معتاد بدبخت و.....و....و...بودن ، از درخت کهنسال سر کوچهء شان بدار آویختم و بعد جسد استخوانی و نحیفشان را طعمهء کفتار نمودم. خیلی ها را کشتم... زنده بگورها را در جاها و به دلایل مختلف مدفون ساختم. جرم بعضی اخلاقی، جرم بعضی اقتصادی، جرم بعضی سیاسی، و جرم بعضیهایشان مخلوطی از جرمهای مختلف بود. به خیلیها حسادت میکردم. نه اینکه از من بهتر بوده باشند! فقط بخاطر اینکه با من فرق داشتند. طور دیگری می اندیشیدند و من ناراحت میشدم. چندتایشان را هم از لجم زنده بگور کردم. گورهای فردی معمولا" توالت و فاضلابها، و گورهای دسته جمعی خارج از شهر و دیار بود. همانجاها که ضحاک ماردوش با کت و شلوار و کراوات مغزشان را در می آوَرَد و در آزمایشگاه مورد استفاده قرار میدهد. البته من بابت نبش قبر گورهای دسته جمعی از ضحاک پول خوبی به جیب میزدم. در بیرحمی هایم با هیچکس تعارف نداشتم... درواقع هیچکس هم معترض من نبود. چراکه لباس قشنگی بر تن بیرحمیهایم پوشانده بودم و بسیار زیبا آراسته بودمش. بهمین خاطر کسی را یارای فهم قساوتم نبود. من با کمال آرامش پشت میز قضاوتم مینشستم و از خانواده و فامیل و دوست و آشنا تا همسایه و همشهری و هم میهن و همنوع همه را مورد قضاوت قرار میدادم و برای همه حکم صادر میکردم. برای آنها که که خونشان قرمزتر از بقیه بود حکم و رای من کمی تفاوت داشت. پررنگتر بودن خونشان هم ، از منافعی که برایم حاصل میشد ، مشخص میگشت. وگرنه با کسی رودرواسی نداشتم. هرچه که باشد عقل کل بودم - خود را عقل کل میدانستم – بهمین خاطر وقتی با کلاه گیس طلایی و شنل بلند، پشت میز قضاوت مینشستم و چکش خود را برای همه با قدرت تمام بصدا در میآوردم ، کسی را یارای اعتراض نبود چراکه هیئت رئیسه و بازپرس و دادستان و معاون دادگستری و خلاصه تمام تشکیلات دادگاهم " خودم" بودم و قانون را هم " خودم" نوشته بودم. آنجاها هم که عقلم نمیرسید ، از قوانین گیوتین ، استخراج میکردم ...کمی رنگ و لعاب امروزی میزدم و بعد با حریر و ابریشم و ناز بالش هر صدایی بجز صدای چکش خودم را در دم خفه میکردم. همین اواخر یک مرد نسبتا" مسن که سالها پیش همسرش فوت کرده بود و فرزندانش بزرگ شده ، هریک تشکیل خانواده داده بودند را با فرو کردن چند تا سیخ گداخته در استخوانهای بی کلسیمش به مرگ سپردم. تنها هم نبود. هردویشان را ! هردو را با هم! ....دومی که بود؟؟؟ خب معلوم است ! دومی هم خانم مسن و بیوه ای بود که تنها زندگی میکرد و گاهی از نوه هایش دیدار داشت ولی بدلیل تنهایی و بی همدمی و بی همصحبتی گهگاه به پارک میرفت و بدن خسته از رنج دورانش را به روی نیمکت چوبی پارک مینشاند. همانروزهای تنهایی و بی همصحبتی، مردی عصا زنان به طرفش آمد و کنارش نشست....روی همان نیکمت...و اندکی بعد با هم صحبت کردند و چند بار در روزها و هفته ها و ماههای دیگر هم باز همدیگر را دیدند و صحبت کردند. سرانجام یکشب مرد عصا بدست، تصمیم گرفت به آن خانم پیشنهاد ازدواج دهد. من وقتی مطلع شدم ابتدا خندیدم و بعد جوش آوردم. وقتی پیشنهاد براستی مطرح شد و خانم هم پذیرفت که این سالهای آخر عمر را با آن مرد سپری کند، من سیخهایم را داغ کردم و هردو را با هم سیخ کشان به گور فرستادم. چه معنی دارد که در سن بالا ، حالا که پدر بزرگ و مادر بزرگ هستند ازدواج کنند !!!؟؟ برای فرزندانشان مایهء ننگ میشوند !!!!! شبیه همین مورد در مورد جوانی بود رشید و دلاور که میخواست با زن همسایه که مطلقه بود ازدواج نماید. استخوانهای هردو را شکاندم و از ترق ترق شکستنشان کلی کیف کردم. اینها که مثال زدم فقط در مورد بزرگسالان بود...به بچه ها هم رحم نمیکردم... بچهء همسایه که چشمش ضعیف و دچار انحراف بود یکی از قربانیانم بود. در مجموع به هیچکس چه دور و چه نزدیک رحم نداشتم. مردم دائم در محکمهء من مورد محاکمه قرار میگرفتند. مردم قزوین. مردم کاشان. مردم قم. مردم لرستان. مردم اصفهان. مردم رشت. مردم آذربایجان. مردم عرب. مردم داخلی و خارجی...شیعه و سنی و مسیحی و یهودی و زرتشتی و بی دین و زن و مرد و پیر و جوان و بچه... همه و همه مجرم و تروریست و جنایتکار و شیاد و نیرنگباز و ...بودند...خلاصه..... همه فاسد....همه بد...همه اخ...فقط من سالم...من خوب....من به به!!! اما.... نمیدانم چه شد یکباره... معجزه که نبود...نمیدانم چه بود.... چشمم به آیینه افتاد و کسی را دیدم که نشناختم آن " من " بودم؟..... چقدر زشت بودم.... چقدر زننده بودم....در خیالم شکل دیگری بودم... در خیالم زیبا بودم اما حالا که خود را میدیدم از خودم بیزار شدم..... چکشم را بلند کردم تا آیینه را بشکنم و درهم بریزم.... اما...اما فکر کردم که با چند قطعه شدن آیینه، زشتی من است که چندین بار تکرار خواهدشد... نمیدانستم در مورد خودم چه حکمی بدهم.... خیلی عصبانی شدم... برای اولین بار کم آورده بودم... هیچ دوستی نداشتم که با وی مشورت کنم.... اصلا" هیچکسی را نداشتم...تنهای تنها بودم.... یک لحظه یاد س.پ افتادم... او را هنوز اعدام نکرده بودم... شاید بخاطر اینکه خونش از بقیه سرخ تر بود.... رفتم سراغش... او میتوانست کمکم کند و او یادم داد...حالا یاد گرفتم...تازه فهمیدم...تازه خود را شناختم..... و همین شد که چکش سیاه ، شنل بلند ، کلاه گیس طلایی ، میز چوبی ، چاقوی ظریف ، طنابهای حریر و غیر حریر ، کابلهای خشن و سیخ ها و میخها و حتی ناز بالشها، همه و همه را به دور انداختم... و تازه آنوقت بود که متوجه شدم من اصلا" ترازو هم نداشته ام......... فقط مانده ام که آنهمه زنان و مردان و دختران و پسران و بچه هایی که بیرحمانه به قتل رساندم را چگونه زنده کنم؟ آیا راهی برای پوزش از آنها و جبران گذشته ها وجود دارد یا نه؟ ایکاش در مدرسه در کلاس اول ، پیش از الفبا، به من و ما یاد میدادند که قضاوت نکنیم. ایکاش به ما در مدرسه می آموختند که جنایت فقط کشتن جسم انسانها نیست. ایکاش در کلاس درس نقاشی و هنر به ما یاد میدادند که زیبا فکر کنیم و قشنگ صحبت کنیم و از واژگان زشت و سخیف استفاده نکنیم. ایکاش در زنگ ورزش به ما تناسب فکری و توازن قوای ذهنی را می آموختند. ایکاش در کتاب فارسی ، در قسمت " کلمه ها و ترکیبهای تازه" مینوشتند که هرگونه تبعیض و تحقیر و توهین و بی احترامی و سلب آزادی اندیشه و عواطف انسانها مساویست با جنایت . به ما یاد میدادند که آنچه تحت عنوان " رسم و قوانین عرف و قضاوت اجتماعی" در جامعه وجود دارد، ساخته و پرداخته و نتیجهء فرهنگ عقب مانده و مرتجعیست که سعی در به بند کشیدن فکر و جان انسانها دارد و حاصلش جز شقاوت و جنایت پنهان، چیز دیگری نیست. به امید روزی که خود از بندهای خود ساخته رها گردیم با احترام ستاره.تهران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 9:41 توسط ستاره.تهران |
|
|
گاهی اوقات آدم دیگه نمیدونه باید چکار کنه هیچکسی هم نمیدونه که آدم باید چکار کنه اونایی هم که میدونند و میتونند را نمیگذارن که به آدم کمک کنند حتی در حدّ دلخوشی و امیدواری بعد این حس به سراغمون میاد که به آخر خط رسیده ایم من که دیگه به آخر خط رسیده ام فقط دارم به این نکته فکر میکنم که آیا تناسخ واقعا صحت داره؟ دلم میخواد وارد زندگی جدیدی بشم در جای دیگه در زمانی دیگه زمانی خیلی بعدتر ترجیح میدم حداقل دویست سال استراحت کنم خستگی تاریخی به قدمت خلقت زن بر روی دوشم سنگینی میکنه پر از حرفم...اما دیگه سکوت میکنم سکوتی به درازای دویست سیصد سال به امید دیدار در روزگارانی خوش ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 17:5 توسط ستاره.تهران |
|
|
" فصل دلتنگی " آنهمه عشق که در سینه نهان بود کجاست؟ شور و حالی که در این بود و در آن بود کجاست؟ نشئهء می ز سر می زدگان زود پرید آنکه از عربده جویی نگران بود کجاست؟ نوش نوشان همه رفتند، خماریم خمار جمع مستان که در آن پیر و جوان بود کجاست؟ از می و ساغر و ساقی خبری نیست که نیست آنکه در هر قدمش رقص کنان بود کجاست؟ دور عاشق بسر آمد ، شب دیدار گذشت آنکه همصحبتی اش راحت جان بود کجاست؟ دیرگاهیست که حرفی نشنیدیم ز مهر آنکه در وی همه از مهر نشان بود کجاست؟ شادکامان همه مُردند ز بی برگی باغ جویباری که به هر گوشه روان بود کجاست؟ دلم از اینهمه خاموشی و پرهیز گرفت آن مَثَل ها که در آن فهم جهان بود کجاست
محمدتقی خانی " آرام "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 7:8 توسط ستاره.تهران |
|
|
امروز جمعه بعد از ظهر، کلی میهمان داشتم روی بالکن در هوای آزاد، درحالیکه شکوفه های آلبالوی حیاط خانه را هم میشد تماشا کرد در حیاط خانهء فعلی، اگرچه آپارتمانیست اما در همان باغچهء کوچکش، یک درخت آلبالو و چند بوتهء گل و به روی دیوارهای حیاط و کوچه هم پر از یاس است که یاسها هنور گل نداده اما آلبالوها پر از شکوفه های سفید است و معطر و زیبا حیاط خانهء قبلیمان، یعنی همین محل پیش از آپارتمانی شدنش، یک سوم زمین، حیاط بود. تقریبا یک باغ داشتیم پر از درخت و گل درخت انگور و انجیر و توت و آلو زرد ( بهشان قطره طلا هم میگویند) و خرمالو و حتی گردو درخت گردو ریشه های عمیقی داده بود و تا حیاط خانهء همسایه هم رفته بود. همین همسایهء بغلی عطر گلها مستمان میکرد و سرسبزی درختان جانمان را صفا میداد چند سالست که آن خانه را خراب و تبدیل به یک آپارتمان کردند و من نمیدانم سر آن درختهای بیگناه چه آوردند... چقدر به هم انس گرفته بودیم. هم تابستانها و هم زمستانها بهار و پاییز که شوری دیگر داشت اما حالا در این باغچهء کوچولو فقط یک درخت میوه داریم. و آنهم خوشبختانه آلبالو
من عاشق آلبالو هستم و تقریبا هر سال اولین کسی از ساکنین خانه که به میوه های درخت دستبرد میزند، من هستم مادرم خیلی لجش میگیرد هاهاهاها مادرم معتقدست که آلبالوها را نباید چید و باید گذاشت بر روی شاخه بمانند تا زیبایی درخت دو چندان شود اما من هروقت میبینم که گنجشکها آلبالوها را نیم خور میکنند حسادت میکنم و فوری به حیاط دویده و دامنی از آلبالوها پر میکنم آنهم بعد از ظهرها درست ساعتی که مطمئنم مادرم ناهارش را خورده و درحال تماشای فیلم داستانی پای تلویزیون دراز کشیده و خوابش برده در این اوقات دستبرد معصومانهء من به آلبالوها آغاز میشود ، من و گنجشکها عاشق آلبالوییم گنجشکها بخاطر اینکه شاخه های درخت ترد و نازک است و آلبالو هم مثل گوشواره های خوشرنگ ، از شاخه آویزان است، قادر نیستند درست و حسابی آلبالو بخورند
اما من آلبالوهای قرمز رنگ را با ظرافت میچینم و برمیگردم طبقهء دوم ، همه را در سبدی کوچک ریخته، میشویم و بعد در یک ظرف بلور میریزم ظرف بلور را خیلی دوست دارم...خیلی آلبالوها در ظرف بلوری قشنگی شان صد چندان میشود و من اول یک دل سیر نگاهشان میکنم.... کاش میشد برای تو هم بفرستم خلاصه.... امروز شکوفه ها را تماشا کردم بهمراه میهمانانم یک عالمه میهمان همان گنجشکهای بامزه امروز بعد از ظهر به نیت اینکه تو با من قهر نباشی دو سه مشت دانه های خوشمزه پاشیدم کف بالکن بعد از دقایقی دو سه تا گنجشک آمدند سراغ دانه ها بعد بقیه هم باخبر شدند و طولی نکشید که حدود بیست تا گنجشک بودیم روی بالکن خودم را هم شمردم چون من هم کنارشان نشسته بودم و دانه خوردنشان را تماشا میکردم و هم شکوفه های قشنگ درخت آلبالوی حیاط خانهء مان را بعد آنها یکی یکی پرواز کردند و رفتند و من هم پرواز کردم آمدم تا بگویم که چقدر خوشحالم تو هستی و تو را دارم خواهش میکنم هیچوقت مرا تنها نگذار ستاره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 19:49 توسط ستاره.تهران |
|
|
با درود به دوستان گلم خواستم اطلاع بدهم که مطالب مرا از بلاگ اسپات هم میتوانید دنبال کنید در این آدرس http://sabadesetareh.blogspot.com با مهر و دوستی ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 23:30 توسط ستاره.تهران |
|
|
سلامی به گرمی دل امیدوار کودکان رنج و کار
هرچه باشد من هم مثل شما جهان سومی هستم، و از آنجایی که ما جهان سومی ها هیچوقت برنامه ریزی درست حسابی برای زندگی مان نداریم و همیشه کار و استراحت و تفریح و غم و شادی و اختلافات و دوستیها و همه چی را با هم قاتی پاتی میکنیم ، خلاصه به دلایل مختلفی که از ما جهان سومی بودن را ساخته است، من نیز - همانند شما - هیچوقت برای روزهای تعطیل و اوقات فراغتم برنامه ریزی و سازماندهی ندارم و ساعات و اوقات بیکاری، دلم بیخودی میگیرد. وقتی هم که آدم دلش میگیرد مستعد غصه خوردن میشود. غصه هم که از زمین و آسمان میبارد و لازم نیست دنبالش بگردیم، اما " س.پ " گفته است که : حیف زندگی نیست که به ناامیدی و غصه هدر شود؟ " س.پ " گفته که : زندگی زیباتر از آنست که با غم و اندوه و یاس تباهش کنیم و بایستی پویا باشیم و خستگی ناپذیر و امیدوار، چون فردای ایران، روشن است . او گفته که روشن بودن فردای ایران جزو ایمان و باورهای اوست و " س.پ" هرگز اشتباه نمیکند، لااقل تا حالا که اشتباه نکرده. بهرحال در اوقات بیکاری و دلگرفتگی و با تمام بی برنامگی ها - شما را نمیدانم اما من - هوس میکنم که بجای این هوای کثیف و دودآلود و پر از سرب، عطر گلها را نفس بکشم و نگاهم را بدوزم به گلها و گیاهان قشنگ و زیبا و شگفت انگیز. اما خب... رفتن به دل طبیعت آنهم در تهران زیاد کار ساده ای نیست، بخصوص که آدم تنها هم باشد، خانم هم باشد، مجرد هم باشد – یعنی مردان مزاحم ایرانی به انگشتر بَدَلی آدم توجه نمیکنند و حتی اگر مثلا" بهشان بگویی که دوست پسر داری یا عاشق کسی هستی، از بس سمج و پررو هستند باز دست بردارت نیستند و به زور شماره تلفنشان را میچپانند داخل کیفت ( حالا بعد با کلی شماره تلفن که اصلا نمیدانی و یادت نیست که چه کسی و چه کسانی بوده اند.....) - بهرحال چون دامن طبیعت زیاد هم معصوم و بیگناه نمی ماند بهمین خاطر گاهی ترجیح میدهم بجای اینکه پول نداشته ام و اعصاب خط خطی ام را تلف کنم، سری بزنم به طبیعت مجازی. ساعتها را خسته از زندگی روزمره، خسته از اخبار راست و دروغ و مقالات با یا بی ارزش ، خسته از لینکهایی که بدلیل فیلترینگ باز نمیشوند، دلزده از ایمیلهای حاوی عکس فیل و زرافه و کرگدن و دلزده از ایمیلهایی که فواید خیار و کشمش و چای سبز و لیمو و زعفران را توضیح داده، به گوگل میروم. در صفحهء اصلی گوگل روی ایمیج کلیک میکنم.... حالا هرجا دلم خواست میتوانم پرسه بزنم...باغهای ایران، باغهای فرانسه، باغهای هلند، هرجا دلم خواست... و چه زیباست که بی مزاحم بتوان هرجا رفت و کنار هر درختی لمید و در پای هر بوتهء گلی روی هر چمنی دراز کشید و به نیلی آسمان چشم دوخت... و گاه دنبال پروانه ها به اینسو و آنسو دوید و ترسی نداشت که روسری از سر بیفتد. حالا با این انگلیسی کج و کوله ام ، کلماتی همانند فلاور ، رز یا چیچک را تایپ میکنم، همینطور یک انگشتی تایپ میکنم – از خدا و مارکس و انگلس که پنهان نیست، از شما هم چه پنهان که تایپ ده انگشتی بلد نیستم - بعد با شور و شادی ، در آنجاها گردش میکنم... در باغها و گلزارها، در دامنهء کوهها و در ته دره ها و در دل دشتها و جنگلها.... عطر خوش گلها را نفس میکشم و با چشمانی جستجوگر، چند شاخه گل - نمیچینم بلکه - سیو میکنم. تصمیم داشتم از گردشهای مجازی ام - تا هنوز مجالی دارم و نامه از دایرهء اجرای احکام نیامده - بهارانه ای فراهم کنم . بهارانه ای همه گل، همه طراوت، همه قشنگیها و بی ریایی ها از همینروی شاخه های پر شکوفه و غنچه های نازک و گلهای خوشرنگ و معطر را دسته دسته برایش میفرستادم.... درواقع میخواستم با هر گل، او را در شادی و شورم سهیم گردانم. او هم بخوبی میدانست که تمامی احساسات و خط فکری ام در همان گردشهای مجازی و در همان چیدمان گلهایم شکل میگیرد... شاید بهمین دلیل بود که او نیز برایم هدیه ای فرستاد... گل...گل...گل... چند بغل گل... چند بغل گل در آغوش کودکان کار و رنج گلهایی زیبا در دستهای نجیب کودکان فقر دخترکان و پسرکان معصومی که در خیابان منتظر قرمز شدن چراغ سر چهارراهها هستند و تا ماشینها توقف میکنند بسوی آنها میدوند.... آنهم ، بیشتر طرف ماشینهایی که زن و مرد دو نفر یا چهارنفر باشد ...به این امید که آن آقا برای خانم گل بخرد...گلهایی با قیمت ریالی ِ خوب و مناسب و با قیمت غیر ریالی ِ ....( خودتان جمله را کامل کنید) گلهایی هرروز، تر و تازه......تازه چیده شده...اما خیلیها نمیخرند...به این فرشته های گلفروش به چشم " گدا " نگاه میکنند...همانگونه که به نوازندگان دوره گرد در خیابان و داخل اتوبوس و مترو، و به حاجی فیروز و عمو نوروز به چشم " گدا " نگاه میکنند... ساعتها به گلفروشها چشم دوختم.... بارها دیده بودمشان ... باز هم آنها را خواهم دید، سر چهارراههای بیرحم....سر جاده های بهشت زهرا...سر تقاطع های بیعاطفگی....در جستجوی دلی عاشق، نگاههایشان را به نگاهت میدوزند تا گرمی عشق را در وجودت بیابند و آنگاه بطرفت میدوند.... نگاههایشان به زلالی عشق است همانقدر امیدوار و منتظر آری...ساعتها به گلفروشها چشم دوختم... اما جرات سلام و خسته نباشید گفتن نداشتم... میترسیدم که از من بپرسند برای ما چه کرده ای؟ البته آنها پاکتر و بزرگوارتر از این هستند که چنین سوالی از من کنند... اما خب...خودم میترسیدم... از خودم...از کوتاهی هایم... از سهل انگاریهایم که مبادا پته ام روی آب بیفتد و بفهمند که فقط شعار داده ام و فقط حرفی از عشق زده ام اما در عمل عشق را معنا نکرده ام.
***
برایش نوشتم که : سخت نگران این گلفروشها هستم....نگران این بچه های بیگناه و فقرزده نمیدانم این بچه ها شبها گلهای فروخته نشده را چه میکنند نگرانم که مبادا بخاطر نفروختن آن گلها ، برادر و خواهر کوچکترشان، شب گرسنه و بدون شام بمانند... مبادا که مادر بیمارشان از ادامهء معالجه و درمان باز بماند... تا صبح ِ فردا همهء گلها پژمرده میشوند.... نگرانم که مبادا از سوی پدر یا رییس مافیایی خود کتک مفصلی بخورند.... طفلکی ها باز بهار و پاییز خوبست چون گلها دیر پژمرده و پرپر میشوند اما تابستانها...گلهایشان را که به زیبایی دلشان است نمیتوانند با طراوت حفظ کنند آفتاب هم در حق این کودکان قساوت بخرج میدهد... در حق گلهایشان...در حق چهره و بدن نحیفشان ... با اینهمه بیعدالتی چه باید کرد؟ با اینهمه بیرحمی من و تو و آن دیگری.... پشت فرمان اتومبیل آخرین سیستم خود نشسته ایم... گرانترین ادکلن را زده ایم... شیکترین لباس را پوشیده ایم... به بهترین جاها سفر میکنیم.... از پشت شیشهء اتومبیل جوانهای دختر و پسر و مردان و زنان زیبا و خوش تیپ را دید میزنیم ، از بس آب هویج خورده ایم و چشممان قوی است که از زیر مانتو و شلوار جین همه چی را میبینیم حتی نگین ناف دختران و تاتوی بازوی پسران را ، اما...اما...نگاه منتظر و امیدوار این کودکان را نمیبینیم.... کودکان فقر و درد و رنج ... بر سر گذر.... گلهایشان، رزهای سرخ، مریمها، نرگسهایشان ، و فال حافظ و کبریت و آدامس و شکلاتشان را نمیخریم... من همیشه نگران گرسنگی شان هستم نگران کتک خوردنشان کتک از پدر و مادر معتاد شاید کتک از مسئول و سرپرستی که او را وادار به دستفروشی قشنگترین و خوشمزه ترینها کرده، حال آنکه خود ِ این فروشندگان کوچک و معصوم، قادر به درک قشنگی و لذتش نیستند چه کسی مسئول است؟ هیچکس !!؟؟؟ هرکسی مسئولیت را بر گردن دیگری می اندازد.....تا بتواند همچنان بر صندلی خود لم دهد و همه چی - بجز آنچه باید - را دید بزند با آرزوی فردایی روشن ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 5:54 توسط ستاره.تهران |
|
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی و مهربانی و بهار " گذشته چراغ راه آینده " !!!؟ آری ! همه معتقدند که گذشته چراغ راه آینده است ! اما همه از روشنایی این چراغ فقط برای دیدن نقاط منفی یکدیگر استفاده میکنند و حوادث تاریخی و " گذشته " را خنجری کرده اند برای شکافتن سینهء مخالفین خود و پتکی برای کوبیدن بر فرق جناح مقابل آه که ما چه ملت زجرکشیده ای هستیم اصلا ایرانی ها هرگز از اول تاریخشان تا حالا روی آرامش و صلح و خوشبختی را ندیده اند چقدر دل آدم میگیرد از اینکه در طول تاریخ چند هزار سالهء مان حتی یک روز خوش نداشتیم چه وقت اوضاع درست میشود؟ هیچ معلوم نیست فقط تئوری!؟ فقط حرف!؟ همه فقط پز افتخارات گذشته و نظام و حزب خود را دادن پز قهرمانان گذشته را اما هیچکس حاضر نیست خودش مثل همان قهرمانها باشد و چرا دهه های متوالی بر سر نام این افراد با هم دعوا داریم؟
دنیای امروز دنیای ارتباطات و پیوندهاست جهان درک و دوستی چرا بر سر هدفهای انسانی و مردمدوستی و دفاع از حقوق دیگران دست دوستی بهم نمیدهیم؟ چه تلخست تنها بودن میلیونها انسان میلیونها تنها با مهر و احترام و درودهای گرم بر تمام انسانهایی که به آزادگی و اندیشه و انسانیت ارزش و حرمت قائلند، مهم نیست که روحانی و معمم است یا کمونیست. مهم نیست پادشاهیخواهست یا جمهوریخواه. مهم نیست شیعه است یا سنی، یا مسیحی یا زرتشتی، مهم نیست فارس است یا ترک یا کرد یا لر یا بلوچ یا گیل مهم اینست که برای انسان دیگر در " عمل " ارزش قائل باشد... و نخواهد مخالف خود را اعدام و ترور فیزیکی و شخصیتی کند و مورد هتاکی قرار دهد امیدوارم روزی برسد که هیچکس به هیچکس " مرگ بر " نگوید فقط " درود بر " باشد و صلح و تفاهم و مهر آنروز چه وقت میرسد؟ پاسخش اینجاست: " وقتی که بدانیم هدفمان واقعا" استقرار رفاه و آزادی و برابری و عشق و احترام به همهء مردم دنیاست" روزی که قدرت و ثروت را عادلانه و با صداقت بین همه تقسیم کنیم همه "حق " داشته باشد و حق هیچکس بیش از دیگری نباشد توزیع منصفانه و شفاف سرمایه ها برابری در حق رای ها و تبادل افکار بدون تحمیل و توهین، و تنها بر اساس منطق و استانداردهای جهان حاضر و نه قوانین کهنهء اعصار گذشته که نتیجه اش فقط همین دشمنی ها بوده و تهمتها و ترورها و مرگ برها و بیعدالتی ها و بی انصافیها به امید فرداهایی روشن و شاد ستاره.تهران
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:2 توسط ستاره.تهران |
|
|
" از جنس نور " آرزومندی که شد دیوانه و زارت منم مثل هر شب مشت می کوبد به دیوارت منم آن زن دیوانه خویی که ندانی از چه رو اینچنین از دوری ات گردیده بیمارت منم آنکه می خواهد تو را هر لحظه مانند نفس دل به مهرت بسته و گشته گرفتارت منم آنکه با یک عشق ناب و دلنشین می خواهدت آنکه مشتاقانه می آید به دیدارت منم آنکه صد دلدادهء بی عیب دارد پیش رو لیک میخواهد تو را با عیب بسیارت منم آنکه لبخندت برایش باغهای عاطفه است آنکه جان میگیرد از چشمان تبدارت منم آنکه او را سخت میخواهی و حاشا میکنی آنکه میرنجانی اش با قهر و آزارت منم ای که همچون شاه بیت یک غزل شورافکنی آنکه میخواهد کند هر لحظه تکرارت منم ای بلور نازک پر خاطره از جنس نور آنکه بیش از جان شیرین شد نگهدارت منم ای کویر خشک و آتشناک و عشق افروز من آنکه میخواهد کند از عشق سرشارت منم آنکه شورانگیز و وهم آلود از ره میرسد چون " ستاره " می درخشد در شب تارت منم ستاره.تهران
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 6:20 توسط ستاره.تهران |
|
|
با سپاس از آن عزیز نازنینی که اینرا برایم فرستاد
همانکه یادم داد در کویر هم میتوان رویید میتوان همچون گل سرخ ، زیبا و معطر بود با مهر و وفاداری ستاره.تهران
مادر «شاپور» میگفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش نشنیدم.» ولی همین حرفهای ناحساب شاپورکه با اسم «کاریکلماتور»، از مجموعه ها و جنگ های هنری و ادبی سر در میآورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق کرده. در زیر چند نمونه از کارهای شاپور را می خوانیم:
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
برای مردن عمری فرصت دارم.
روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!
· وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند. · · به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است. · · برای اینکه پشهها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشهبند بیرون میگذارم.. · · گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است. · · غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد. · · بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند! · · · · · · · · ·
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 7:49 توسط ستاره.تهران |
|
|
نظراتی که از طریق ایمیل برایم رسیده در مورد مطلب روز زن "هشتم مارچ بر مردان جهان از ما بهتران مبارک باد" ستاره.تهران
From: y
From: K ستاره عزيز
From: H
From: b j !!!!! Tavahom zadiha
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران From: m
From: A setarehe azaiz salam va arze adab
From: b درود بر سرکار خانم ستاره از تهران مطالب ارسالی تان را که سرشار از دردهای هزاران ساله بود را خواندم هزاران سال است که این تبعیض وجود دارد و تا وقتی که همه دختران و بانوان ، خود با نحوه رفتار و نوع نگرش خویش تغییرات لازمه را در جوامع فراهم نبینند و ارزشهای والا و بالای یک زن را به معرض نمایش نگذارند ، این بهره کشی همچنان ادامه خواهد داشت و من امیدوارم سیاستمداران و سیاستگذاران و برنامه ریزان ، دست از استعمار و استعمار کشی نیز بردارند که پویائی هر جامعه بستگی به نوع نگرش افراد آن جامعه ( خواه مرد خواه زن) دارد و اما ادامه درد را من میگویم تا تکمیل گردد: مرد !!!!!؟ پياده از کنارت گذشتم، گفتي:" چندي خوشگله؟" با امتنان
From: M خیلی عالی بود . من هم به شما تبریک میگویم و آرزوی بهروزی، نیکبختی و تندرستی برایتان دارم. به امید سعادت همه انسانها. یا علی مدد
From: B Simply beautiful As we say: 'well said'
From: S
From: a Dar javabe e_mailet bayad goft zereshk
From: A با سلام بر ستاره ایران بنظرم کمی با بدجنسی و بدبینی مطلب زیر را نوشتید!!! از شما که خانم وستاره هستید توقع کمی انصاف داشتم!!! با این حال دوستان دارم!! ارادتمند From: D
From: t Zan muojudist kamel va khalg konandeh Mard mohtaje daemie zan az vagte tavallod avval madar va baad zan..... Zan bi gozasht va hazer be talag chon mitvanad hatta tanha kudakesh ra bozorg konad...... Va Va Va......
agar ruzi ezdevaj konam (baraye bare dovvom) bejaye mehrieh az zanam khastare barabari kardeh va hag e talag ra be ishan midaham va manee kharid o frush be esme mehrie mibasham
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران From: a ممنون ستاره جان عالي بود لذت بردم از اين همه واقعيت .در ضمن پيشاپيش روز جهاني زن را بهت تبريك ميگم شاد و سر بلند باش
From: m
From: m
From: Gh
همان دوست عزیز و نازنین قبلی در پاسخی دوباره From: Gh
From: h dear setarah Woman of Quality So pure and so sweet is a woman of quality rooze zan mobarak ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران From: K From: a
From: m
From: P
From: J hi dear seti you write great. it`s been .... years since i left Iran when i was in my early 11s.i am .....It is very diffcult to understand your essies.i should admid i have to read many times to undearstand it.any way i am lucky to recieve them.my father who is living in Iran at the moment is interested in this site and he recommended and forced me to jont it .As far as i am concerned the public shows favoritisim the genders in Iran.That is a annoying true as you take care
From: A
From: F ! Very nice , I post it on facebook hope you don't mind From: m ستاره عزیز دخترم ایکاش می نوشتید: انسانهای جهان متحدشوید....دقت کنید .>انسانها<
From: m که دلم خواست بکنم پس باید تو هم مثل من آزادنه هر چه خواستی بکنی..پس می بینی که من هیچ فرقی بین زن و مرد قایل نیستم..من یک شعر از سیمین بهبهانی را به مناسبت این روز آماده کرده بودم که برای همۀ دوستان بفرستم..حالا برای شما می فرستم..روز زن بر شما گرامی و مبارک
From: R با سلام ما مردان وجودمان به زنان بستگی دارد وبدون زنان ما مردان صفر هستیم مانند عدد 100 که یک نداشته باشد روزتان مبارک من که خودم ازاین ظلمی که به زنان میشود ناراحت هستم ولی نمیدانم چکار باید بکنم = حداقل تمام تلاش خودم را برای ادای دینم انجام خواهم داد شاد وسلامت باشید
From: s سلام From: H
From: R بادرود فراوان از صمیم قلب روز هشتم مارس روز جهانی زن این نشانه استمرار عشق و دلیل بودن را به تمامی شما شاد باش میگویم سرکار خانم گرامی شما دیگر چرا مگر نشنیدید که گفته اند زنان با یک دست گهواره راحرکت میدهند و با دست دیگر دنیا را تکان میدهند و یا در پشت هر اتفاق و حادثه ای دست یک زن وجود دارد قربان شما پایدار باشید
From: r
ستاره عزیز: کلماتی را که از عمق وجودت برخاسته بود را خواندم و با تمام حواسم درک کردم. امیدوارم ما زن ها بتوانیم با کوشش و تلاش پی گیر آنقدر رشد کنیم که در عمل انسان بودن خود را ثابت کنیم . آرزو می کنم روزی فرا رسد که برای ازدواج دختران نیازی به اجازه پدر نباشد هیچکس از آن ها نمی پرسد شما صلاحیت دارید یا نه ولی مجوز زندگی را باید از آن ها گرفت. امیدوارم همه ی بانوان محترم ایرانی به جایگاه واقعی خود برسند .این که من در سن 49 سالگی برای خروج از کشور باید از شوهرم اجازه بگیرم بسیار دردناک است . من و امثال من اسیر و زندانی قوانین دست وپا گیری هستیم. سال هاست که به جرم عدم تمکین از شوهرم از گرفتن نفقه محروم شده ام هیچ دادگاهی به ایشان اعتراض نمی کند برای مراقبت از دو فرزندم به تنهایی کار کردم و روزگار گذراندم برای گرفتن طلاق از این بزرگوار کفش آهنی به پا کرده ام باید تمامی حقوق خود را ببخشم شاید بتوانم آزادی خود را به دست بیاورم.فرقی نمی کند این مرد معتاد است ، بیمار روحی است و یا چگونه آدمی است .صرف این که مرد است باید برای من و دخترم تصمیم بگیرد هیچ تعهدی نسبت به ما ندارد ولی صاحب اختیار است.!!!!!! عدالت آرزویی است در دور دست های خیال ما.بر همه ی ما واجب است مطالعه کنیم رشد کنیم و به خود باوری برسیم .ای کاش بتوانیم جایگاه درست خود را در مقام دختر ، مادر ، همسر ، و یک انسان واقعی پیدا کنیم. با درود برشما و همه ی اندیشمندان حقیقت جو خانم محترم شما یا کافری یا فمینیست!ا خدا همه ی آفریده هایش را به یک اندازه دوست دارد حالا اگه قوانین کشورمان در جایی لنگ میزنه اینو به حساب خدا و دین نزارید اگه یکم به قوانین دیگر کشورها نگاه کنید میبنید که این چیزهایی که گفتید تا حد زیادی مردود است شما حتی با این سخنان به مردان سرزمین خود به طور غير مستقیم ، کوچکي و ناتوانی خود را ابراز مي کنید که البته این در مورد خود خود شماست نه تمام زنان سرزمينمان و خوب است که روز مرد نداریم و بازهم.....!!ا
From: Kh سلام ای بابا چرا اینقدر بی انصافید باز خوبه که شما ها یک روزی بنامتون هست،ما مردا که همین رو هم نداریم، ناشکری نکنین، شکر نعمت نعمتت افزون کند من این روزو به شما تبریک میگم و آرزو دارم روزی در ایران عزیزمان مثل همین کشوری که من زندگی میکنم یعنی سوئد ،زن و مرد با هم فرقی نداشته باشن موفق باشین
From: Sh
From: a براي اين تفكر فمينيستي شما عميقا" متاسفم
From: H
slam setare khanoom .ba aerze pozesh ba nahveye tafakoure shoma moafeg niestam .ma hame ensanieeiem az innoee feker karedan fagat edeey zaloo sefat estefade khahand kaerd maerdan ranj miebaerand zanan nieez.zanaan mahromieeat miekeshand maerdan nieez .in sisteme esteemaryest ke maerdan ra hakeem kaerde va haer zaman bekhahand in ravesh ra tagieer miedahand .megdary motallee moshkel ra hall miekounad .ba arezoye saadat baraye shoma سلام ستاره خانم از متن شکوائیه ات از تبعیض بین زن ومرد جد"ا ناراحت شدم ولی این کمی بی انصافی است هستند مردانی که به زن به عنوان سرآمد خلقت وآفرینش نگاه میکنند وبه وجود آن افتخار میکنند گذشت آن ایامی که به زن به دیده ضیعفه نگاه کنند من به عنوان یک مرد طالب برابری زن ومرد هستم وسعی کردم در زندگی ام این چنیین باشم باشد که همه مردان روی زمین به زن این شجره طیبه افتخار نمایند یادت باشد همه مردان بزرگ از دامن زنانی چون شما به اینجا رسیدند روز زن برشما مبارک
سلام
From: k Salam setare khanoom man shakhsan be onvane yek mard az inhame sekhawat v lotfe shoma tashakor mikonam,ba hamey matalebi ke goftin man migam ruze zan be shoma mobarak. agar molaghateton mikardam hatman goli ham taghdimeton mikardam.vali in shakhe golo az tarafe man bepazirid.ruzat mobarak khanoom.
From: D پیشنهاد؟
From: A
سرکار ستاره خانم با سلام
من نقدي براين نوشته دارم
مردان ستمگراني هستند كه خداوند آنها را براي ستم به زنان آفريده است!!! آيا به نظر شما هدف از خلقت مردان همين است ؟؟؟ فكر كنيد روزي كه از خواب برمي خيزيد ديگر از آنها خبري نباشد يا تصور كنيد تمام دنيا را به زنان واگذار نمايند.ويا جايگاه ايندوجنس بشر تعويض گردد. چه شود!!! با احترامي كه به زنان قائلم و با پوزش از محضر آنهابدون توجه به استثنا ها اما واگرها آيا مردان مي توانند بجز چيزي كه هستند باشند. مثلا آيا ظرافت و زيبايي، طراوت و شادابي، سيلقه و حوصله ،هنروشيدايي به طور تمام در قاموس مردان مي گنجد؟ ويا جنگ ؤستيز،كاربي وقفه ،خراشيدن ،دويدن ،زيربار خروار،خروار بارسنگين خفيف شدن براي تكه نان سيلي خوردن ونهايتا"با كلكسيوني از بيماريها مردن زيبنده زنان است؟؟؟ پدرم ميگويد خدايا هرگز مردي را در پيشگاه خانواده اش خوار و ظليل نگردان.او بهترينها را براي مادرم مي خواهد . وهميشه مادر قلب خانواده بوده وهست.وبه ما پسرها آموخت كه اگر خودش نباشد شدني است ولي بدون مادر هرگز...زيرا پايه هاي زندگي را به عشق ساخته اند و معمارآن زن است. آري خداوند هركس را به جاي خود نيكو آفريده است و به نظرمن مرد و زن مانندانگشتري هستند كه پيكره آن مرد و نگينش زن است.قدر خود بدانيد . روزتان مبارك. From: F
From: i
سرکار ستاره خانم متن دردآلود شما را خواندم و دانستم که از ژرفنای دل و جان سخن گفتید و درد و رنجی را که پیامد سده ها ستمدیدگی است از بن جان برخامه روان ساختید. شاید نتوان گفت که همه مردان اینگونه اندیشه هایی را دارند که شما نوشتید. زن نیمی از مرد نیست، بلکه این دو هر یک نیمی از موجودی کاملند که از یکدیگر جدا شده اند تا در این جهان به یکدیگر برسند و نقص یکدیگر را پوشانده همدیگر را به کمال برسانند. درواقع این دو، جنس مخالف هم نیستند بلکه جنس مکمّل هم هستند. اصطلاحاتی که ما به کار می بریم گویای افکار مستولی بر ما است. وقتی خداوند می گوید انسان را به صورت و مثال خویش خلق کنم و جمیع صفات و اسماء خودم را در او به ودیعه گذارم، تفاوتی بین زن و مرد وجود ندارد. هر دو دارای استعدادهایی هستند که خداوند در آنها به ودیعه گذاشته است. امّا، برداشت های نادرست سبب شده که زنها در طول تاریخ مقهور شوند و مردان از ظرافت و لطافت آنها سوء استفاده کنند که البتّه مایۀ تأسف است و باید گفت که پوزشی به بزرگی قرون و اعصار را مردان به زنان بدهکارند. برای مثال می گویم اگر در قرآن می گوید دو، سه یا چهار زن بگیرید، اگر نیک دقت کنیم مشروط به شرط عدالت شده و چند آیه بعد از آن رعایت عدالت بین همسران را محال اعلام کرده است. من مسلمان نیستم که بخواهم از قرآن دفاع کنم؛ امّا قرآن را با دقت بیشتری می خوانم تا به مفاهیم آن پی ببرم. در تاریخ مسیحیت که بنگریم؛ بعد از شهادت حضرت مسیح حواریون (که همه مرد بودند)، سخت افسرده و نومید بودند و فقط مریم مجدلیه بود که توانست دیگربار روح امید را در آنها بدمد و آنها را به حرکت وادارد به نحوی که از جان خود مایه گذاشتند و دیانت مسیحی را اشاعه دادند. اگر آسیه، همسر فرعون، نبود، کجا حضرت موسایی وجود داشت که بنی اسرائیل را از اسارت نجات بخشد؟ . شادمان باشید Salam,
Man ba shoma dar kol movafegh hastam, ama bayad bedanim ke dar kol Hagh gereftani hast na dadany. Ama dar mored zanan Iran, Omidvaram ke bedanied ke, bish az 100 sall ast ke zane Irani pa bemidan gozashte baray daryaft hagh khod. Ama, hamishe, ya tanha boude, va ya diktatory daste balara dashte. Agar zan dar jamehei pass mande, hatman be haman mizan va shayad bishtar mardan an jameh passmande tar hastand. Hatman midanied ke alan nazdik be 40 sall ast ke zanan shojae Irani paa dar midan Mobarezei Mosalahaneh nahadehand shoma begou chera hanouz movagh nistand?
In Darde Moshtarak, Hargez Jouda Jouda, Darman Nemishavad.
Khaheshan, Dar nevshtaretan agar doust daried vazhe hay Parsi bekar bebaried.
From: O سلام نه خانم محترم،من یک مردم ولی همیشه طرفدار حق و حقیقت وعدالت بوده و هستم واز تبعیض های موجود زنان در ایران و جهان هم متنفر مجرد هستم ولی تا زنده هستم به خانم ها ی محترم احترام گذاشته واونها رو مثل خواهر و مادر خودم می بینم بدرود فكر كنم مريضي باعث شده اين مقاله رو بنويسي اگر دكتر دم دست هست مراجعه به ايشان علاج كار ميباشد
نازنین زن , نیمه ای دیگر برهستی نیمه دیگرم که بر باور دین و فرهنگ مردسالار نیمه گی خود تمام, بر جبر مردان ,نیافته سزاواری بسیاری از مردان چون من به تلاش کین بند بردارند برخود وبرزن گر اگر خود در تلاش نباشیم دور وگران است و دشوار همه روز روز زن, همه روز روز مرد ,همه روز روز هستی
برانسان مهر ورز شاد باد
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران
From: M وا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي گل گفتي باز خوش به حال زناني كه در ازاي بيگاري سر پناهي دارند و به صداي جرينگ و جورونگ النگوهايشان دل خوش كرده اند هستند امثال من كه عمري بي جير ومواجب كولي دادند و هر لحظه از ترس آينده اي تاريك به خود ميلرزند ایمیلتان را خواندم. وقت تلف کردن مطلق بود، بوی شدید فمنیسم می داد
From: m اول این را عرض کنم که پشت هر مرد موفق ، زن موفقی وجود داشته و
نخست: درود و شادباش به ستاره جان، روز جهانی زن From: m باعرض ادب وسلام خدمت سركارخانم ستاره.مردان دنيا وامدار بانوان ومادرانشان هستند..بدون ترديددرساحل موفقيت هرزندگي پشتيباني وزحمات بيدريغ بانوان همچون دريا بزرگ ومبرهن است.جهت اثبات بزرگي وپاكي وقلب سرشاراز مهربانوان به تاريخ زنان بزرگ وموفق ايرانزمين نظري بياندازيد. شادوسربلندوموفق باشيددرپناه ايزدپاك.
From: a
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران
salam
From: m خیلی شیطونی ستاره فردا بنام و عنوان توهین و غیره دوباره دادگاهیت میکنند لطفا کمی اهسته رو همیشه برو
From: F Khoshbehalet Setareh Khanoom, hadeaghal shoma yek rooz as 365 rooz ro darid ma ke hamin yek rooz ro ham nadarim. Man pishnehad mikonam ke nesfe hamin rooaze jahani zan ro be Mardan ekhtesas bedand mage na inke hoghooghe zan va mard barabar ast!! khob nesfe in rooz ro ham be Mardane zahmat kesh talogh bedid chizi az shoma kam mishe? Eradatmand
From: B سلام مثل اينكه دلتون خيلي پره البته با مطالبي كه يادآوري كرديد حق داريد ولي اينها مربوط به همه مردان نيست مرداني هم هستند كه از اين حقوق مصنوعي استفاده نميكنند بياييم شكاف بين اين دو جنس را بيش از اين بيشتر نكنيم و براي از بين بردن اينگونه فرهنگها متحد شويم شايد بشود
From: m
From: m سلام ستاره خانم قبوله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران From: S
From: B خانم ستاره گرامی ، درود بر شما میان این نوشته و سروده های پیشینتان ، یکی را می توان پذیرفت اگر یکی خوب است ، پس دیگری خوب نیست اگر این نوشته را خوب می دانید ، پاسخ کوتاهی برای شما دارم
اگر خانم ها گوهر آفرینشی خود را خوب بشناسند و پیدا بکنند ، دیگر گفتگویی نمی ماند آنها حقوق زن بودن خود را گم کرده اند و به دنبال حقوق مرد بودن هستند اگر خانم ها نگاهی به خود بی اندازند ، خواهند دید که جایگاه آنها نه تنها از مردان کمتر نیست که در بسیاری از کارهای زیربنایی فرا تر و اثر بخش تر هم هستند
پاینده باشید ...
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران
From: z
From: E 17 اسپند روز زن بر شما شیر زنان که جهت بالابردن سطح اگاهی مردم این سرزمین تلاش می کنید
مبارک باد
ما مردان به وجود شما افتخار می کنیم و حاضر نیستیم به هیچ وجه حقوق شما ضایع شود به امید پیروزی همه دست به دست هم دیگر می دهیم پیروز باشید
From: s سلام ستاره خانم . من به عنوان یک مرد حمایت خودم رو از شما زنان اعلام سلام همنوع گرامی و حساس. نمیدانم در کدامین مرحله از زندگی هستی که اینگونه بروضعیت موجود معترض بوده وهمگان رابرخیزش واحقاق حق از دست رفته می خوانی واستنباط من اینست که شور جوانی بر سرداری متاسفانه وانرزی خدادادی را در راه منفی هدر خواهی دادلذا میتوانم شما را دخترم خطاب کنم لیکن دخترخوب وتازه بدوران رسیده فرهنگ ورسوم اداب وحتی خود زندگی ودیعه ایست الهی که هر شخص انرا به ارث برده بدون اینکه در موجودیت وچگونگی ان نقشی داشته باشد پس بینش هر فرد طرز نگرش شخص عامل موثروتععین کننده ازنحوه استفاده از این نعمت وما ئده الهی خواهد بود لذا توجه جوان عزیز برسخن حکیمانه زیر جلب کرده وامیدوار م همیشه شاکر باشی تا که نعمتهای زندگیت افزون تر شود
From: b افرین به تو که واقع بینانه نوشتی روز جهانی زن بر شما مبارکباد.
رگه هایی از نفرت به مردان در کلامتان بوضوح دیده میشود قلبتان را خالی از این کینه کنید زن و مرد با هم تفاوت دارند اما در پیشگاه خداوند مساویند
خوب شد یادمون انداختینا !!!! اصلاً حواس پرتی ما بعضی روزارو از ذهن می پرونه ولی خدا کنه تا فردا یادم بمونه اوا اصلاً یادم نبود من مجردم انگار!! شرمنده ستاره خانوم
توضیح و پوزش : ستاره جان نمیدونم چرا اون روزی که جواب این ایمیل رو برات فرستادم ارسال ناقص شد . بهرحال چون میخواستم بی ادبی نکرده باشم امروز مجددا ارسال میکنم
سلام به ستاره عزیز خیلی بسیار زیاد ممنون و سپاسگزارم که این روز میمون و پر از سرکوفت رو که اینهمه به زهر و آلودگی ها آغشته بود ، بمن و سایر آقایان مد نظر تبریک و شاد باش گفتی بعد از خوندن متن این نمیدونم . . . . تبریک / تهدید / تحقیر / تشدید / تفسیر / تجدید خشم / . . . . . نامه آنچنان خشم و غضبی رو در کلامت احساس کردم که بی اختیار گفتم این ستاره ست که داره مینویسه بهرترتیب به نیابت از سوی مردان عالم از توپ شلیک شده تبریکات و توضیحات لازمه شما نهایت تشکر را نموده و با جمله ذیل این سپاس و قدر دانی را خاتمه میدهم
من فکر می کنم بی حکمت نبود که خداوند عالم در مقطع خلقت آدمیزد ابتداء " آدم " و سپس " حوا" را آفرید زیرا " حوای " نازنین خادمی می طلبید که آن شد . . . . . آدم
راستی یه لطفی کن و سال دیگه در چنین روز و مناسبتی استثناعاً بمن تبریک نگو . . . . . بخدا هیچم ازت دلخور نمیشم
ایمیل زیر از سوی یک خانم است ستاره.تهران
البته فکر نکن خودم از شروع میترسم نه میخوام محکم وبا دست پر بیام جلو حالا اگر کسی امروزم امادگیشو داشته باشه دربست مخلصش هستیم
ستاره خوب سلام نه شما مرا میشناسید و نه من شما را ،اما سالهاست که با تو آشنایم .در کوچه در خیابان درخانه در دانشگاه و غیره میدیدمت .فقط نظاره گر آب شدنت بودم .آنچنان در هزار توی خودم گم شدم که نتوانستم وظیفه انسان بودنم را در قبالت انجام دهم .پوزشم را پذیرا باش .ازستاره ای نوعی بدنیا آمدم در دامنش بزرگشدم .آنقدر بیدریغ وجودش را نثارم کرد وگمان بردم اینگونه بودن حق من است . امروز مردی شدم که سر به آسمان سفته ام گناهم امروز مرد بودن است ،مغرور از ساختن تاریخ با دستهای آغشته به خون .اما هنوز همان کودکی هستم که در دامن ستاره ای نوعی بدنیا آمد و بزرگ شد ونفهمید که دنیا را زن ساخت و آراست ..پوزشم راپذیرا باش.
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم فروردین 1390ساعت 4:54 توسط ستاره.تهران |
|
|
با درود و مهر اصطلاح " جهان وطنی" که خیلی جاها میشنویم ، متاسفانه دچار سوء برداشت بسیاری از کسانیست که در جبههء مقابل کمونیستها این واژه را بمعنای ضد ملی و ضد میهنی تعبیر میکنند و همین امر گاه موجب میشود که به اختلافات میان احزاب دامن زده شود. اصلا" قابل درک نیست که چرا بعضیها فکر میکنند این جهان وطنی بودن امری بد است!؟ هیچیک از اینها حق ندارند از بودجهء ملت استفاده های نامشروع کنند و اگر چنین کنند مورد استیضاح دولت قرار خواهندگرفت. ان اکرمکم عندالله اتقیکم نگفته پولدارترینشان نگفته قویترینشان نگفته فقط مردهایشان و نگفته مذهبیها تقوا هم که به عقیده و مذهب ربطی ندارد. تقوا یعنی پرهیز از بدی و رفتار ضد انسانی از نظر هنری خیلی بدتر، مثلا اشتغال به کارهای هنری در جهان متمدن با جهان سوم اصلا قابل قیاس نیست به امید آنکه تمام دنیا را وطن عزیز خود و تک تک انسانها را چه سیاه و چه زرد و چه سرخ و چه سفید همه را هموطن خود دانسته و دوستشان بداریم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 23:28 توسط ستاره.تهران |
|
|
" نوروز " روزهاتان نوروز خوب هاتان همه جمع و بدیهاتان کم لحظه هاتان همه سرشار امید شادمانی همه جا گسترده باغ نفرت نابود و محبت آباد عشق از کوچه و برزن جاری زندگانی خوشبو مثل یک برکه زلال و به اندازهء دنیا شیرین همه جا خوشبختی همه جا کوچهء دوست محمدتقی خانی " آرام "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 4:19 توسط ستاره.تهران |
|
|
.........کابوس های سیاه
رو
و بعد... ساعتها و ساعتها شمردن ثانیه ها
روزها و هفته ها را همچون سالها و قرنها سپری کردن
و صدای هق هق گریهء همسلولی
و صدای مشت بر دیوار سلول
و باز هم صدا... صدای گامهای زندانبان و باز شدن قفل و جفت درب آهنین
چشم بند بر چشمها....کورمال کورمال راهروهای تنگ و تاریک را عبور کردن و ساعتها بازجویی پس دادن... تشنه... ترسان...تنها... بسیار تنها...هر لحظه دلهره...هر لحظه امکان هر اتفاقی شوم...هر لحظه مرگ را حس کردن
اینست زندگی در زندان
این کابوس نیست... این مرگ زندگی در زندان است
در آستانهء شب عید
اینهم از شب عیدهای ما !!!؟
ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 18:19 توسط ستاره.تهران |
|
![]() سلام س.پ عزیز من حالت خوبه؟ از روز 14 مارچ تا حالا از تو خبری نیست امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشی و خواهش میکنم از خودت یه خبری و پیامی بده تا بدونم سلامت و سر حال و مثل همیشه پر انرژی و روبراه هستی وقتی دو روز از تو خبری نمیشه من خیلی دلم میگیره حالا ببین شده چند روز !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و تو حق نداری چند روز چند روز منو از خودت بیخبر و نگران و دلواپس بگذاری دلم برات خیلی تنگ شده و تو دائم غیب میشی تو در این شرایط اصلا حق نداری غیب بشی التماس میکنم که لااقل این یکی دو هفته را همیشه و هرروز " باش " و غیب نشو خبر داری که در ..... چه خبر شد؟ خیلی وحشتناکه ..... اما خب............ بهرحال....................... بگذریم.......... من فعلا با اخبار کاری ندارم فقط میخوام تو حضور داشته باشی خواهش میکنم " همیشه باش" همیشه و همیشه و همیشه و سلامت هم باش و شاد و پر امید مثل همیشه پر قدرت و با صلابت مثل همیشه پر از شور و حرکت مثل همیشه سرحال و قبراق و بگذار که من از بابت تو خیالم راحت باشه که حالت خوبه و سلامتی یه چیز خنده دار برات بگم چند وقت پیش رفته بودم برای جسی از مرغ فروشی پای مرغ ( یک بسته ۱۵۰۰ تومان)، و برای خودم هم یک مرغ درسته ( ۹۶۰۰ تومان)خریدم بعد مرغ را واسه خودم سرخ کردم ( من مرغ پخته دوست ندارم فقط سرخکرده دوست دارم) و پای مرغ که ارزان بود را هم برای جسی پختم همراه با کمی نمک و آبلیمو و ادویه بعد مرغ سرخکرده را برای خودم و پای مرغهای خیلی بدترکیب را برای جسی آوردم که بخوریم اگه بدونی چطور شد!!!!!!!؟ جسی پای مرغها را بو کشید و نخورد و اومد سر وقت من و هی با نگاههای معصومانه به من و مرغ سرخ شده نگاه کرد من مقدار کمی سرخ کرده بودم نه زیاد چون یک نفر هستم و قدر خودم آماده کرده بودم. خیلی هم گرسنه بودم هر کاری کردم جسی بره سراغ ناهار خودش قبول نکرد که نکرد آخر سر، من مرغ سرخکردهء خودم را دادم به او و بعد رفتم از آشپزخانه و از قابلمه پای مرغهایی که خیلی هم زیاد بود را مقداری ریختم واسه خودم و سرگرم خوردن شدم موقع خوردن اون پاهای خنده دار چشمامو میبستم تا نبینم چون خیلی بدترکیبند همون موقع خوردن داشتم از خنده غش میکردم که جسی داره ناهار منو میخوره و من ناهار او را هاهاهاهاها خیلی جالب شده بود... و خیلی خنده دار آقای بداخلاق نازنین و سنگدل مهربان و عزیزم امیدوارم تو هم خندیده باشی به این ماجرا هفتهء پیش هم به صاحب اصلی جسی تلفن زدم که بیاد ببردش ماجرا را گفتم و او گفت بمحض رسیدن نامه از دایره اجرای احکام زنگ بزن تا بیام جسی را تحویل بگیرم خب... اینم از این دیگه حرفی ندارم از اولش هم حرفی نداشتم فقط میخوام بدونم که تو سلامت و رو براه هستی و هستی و باید باشی خواهش میکنم باش همیشه مرسی بخاطر همه چی تا ابد سپاسگزارتم س.پ عزیز و خوب من تو هیچوقت نمیتونی احساس و افکار منو نسبت به خودت درک کنی من هم نمیتونم چرایی و چگونگی و کیفیت دوست داشتن تو رو برات توضیح بدم اما در زندگی من فقط یک انگیزه هست که منو زنده و مقاوم نگه میداره و اون تو هستی اینو از روی هیجان نمیگم. جدی میگم الان اصلا هیجانزده یا احساساتی نیستم اتفاقا صبحها من خیلی جدی و بداخلاقم روزگارت به شادی و شادابی سال نو و فرا رسیدن بهار زیبا را هم بهت تبریک میگم برایت هر چه نیکو و قشنگ و مورد دلخواه و آرزوت هست را آرزو میکنم و امیدوارم همیشه تندرست و پاینده باشی با عشق به تو که برای من بسیار بسیار عزیز و محترمی ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 3:28 توسط ستاره.تهران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:23 توسط ستاره.تهران |
|
|
با سپاس از جان آزاد پوراناپیدا ( پورانا ) هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریدهء عالم دوام ما "حافظ" و با یاد " ویلیام استفان هاوکینگز "
خجسته باد نوروز باري ديگر ، ارابه ران خورشيد زمين را بر ترك خويش مي نشاند برگي ديگر بر زمين ! از دفتر خورشيد . بر خورشيدِ در جايي ديگر در كهكشانِ در راهي ديگر ! در آستانه ي فرازي نو _چرخ زنان _ خجسته باد همواره گردش روزگار جان آزاد پوراناپیدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:24 توسط ستاره.تهران |
|
|
عاشق باشیم... عاشق انسان و انسانیت، فارغ از هر تفکر و جنسیت و نژاد و مذهب دوستی میگفت: سی سالست در غربت هستم و دور از وطن، مادرم و دیگر عزیزم را بی آنکه بتوانم ثانیه ای ببینمشان ، از دستشان دادم. ده ماه پیش هم دوستی دیگر که علی الظاهر بسیار خشن و بی عاطفه جلوه میکند ، مرا بسیار شگفتزده کرد. او با بغض میگفت که: دلم برای عطر و بوی مادرم، دلم برای آغوش گرمش تنگ شده.... و عامل این رنجهای دو سویه چیست؟ مگر نه اینکه هر مکتب و تفکر سیاسی و هر دین و آیین و مذهبی بر پایهء مهر و دوستی بنا نهاده شده؟ لااقل ادعای همه شان همین است که برای دوستی و سلامت و آسایش انسانها تدوین شده یا فرود آمده اند.
من فقط جنبهء عاطفی قضیه را مد نظر دارم و به ابعاد دیگر اشاره نمیکنم، اما این موضوع که هنرمندان ، نویسندگان ، اندیشمندان ، متفکران و حتی بهترین پزشکان و دانشمندان ما ایران را ترک کرده و به دیار غربت رفته اند، سوای آسیبهای بسیار جدی علمی و فرهنگی و هنری و اقتصادی، صدمات بسیار زیاد عاطفی نیز برای ملت ما بهمراه داشته است. مادری که فرزندش را سی سال ( یا کمتر یا بیشتر) ندیده است چه گناهی کرده؟ پدر همینگونه برادر و خواهر و اقوام همینطور اگر اعمال فشارهای مختلف سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و غیره بر نخبگان و متفکرین و اهل قلم با همین روند پیش برود، بزودی شاهد آن خواهیم بود که یک شکاف عمیق فرهنگی بین ایرانیان داخل و خارج کشور بوجود خواهدآمد بگونه ای که نسل بعدی این دو جمعیت ( درون کشور و برون کشور) قادر نخواهد بود یکدیگر را درک و جذب کند و نتیجه اینکه در دهه های بعدی مثلا" پنجاه یا صد سال دیگر ملت ایران به دو ملت تقسیم خواهدشد. یعنی دو قطب... و آنزمان تازه اختلافات و کشمشها شدیدتر و بگونه ای دیگر آغاز و ادامه خواهدیافت . دو قطب از یک ملت که خواسته و اهداف و آرمانهای کاملا" مغایر با یکدیگرخواهند داشت.... هیچیک دیگری را درک نخواهد کرد.... امیدوارم و آرزو میکنم که سال جدید برای همگی هم میهنان عزیزم سال خوش و سرشار از شادمانی و پیروزی باشد سالی که هرآنچه هست عادلانه بین همگان تقسیم شود فرقی ندارد نفت یا پسته یا شکر یا برج و بارو هرچه هست ( بجز مواد مخدر) برای همه باشد و چربی و پروتئین و ویتامین در بدن یک گروه خاص انبار نشود تا گودی زیر چشم کودکان شهریار و رباط کریم از بین برود سالی که خوزستان و بلوچستان و دیگر مناطق نیز همچون تهران و اصفهان و شیراز و تبریز دارای امکانات گردند و خرابه های جنگ که با گذشت بیست سال هنوز ویرانه است، آباد گردد سالی که کارتون خوابها صاحب یک خانهء معمولی و مناسب شوند سالی که این مرد ویلونیست هنرمندی که هر دو سه ماه آخر شبها از کوچهء ما رد میشود مژده دهد که در فلان سالن هنری کنسرت دارد، نه اینکه تکیه بر تیر چراغ برق به پنجره ها چشم بدوزد تا خانمی یا آقایی برایش یک اسکناس ناقابل از پنجره شوت کند توی کوچه آخ که چقدر دلم میگیرد از اینهمه درد یک خوشی نیست که نام ببرم و بنویسم خوشیها همه در خیال و رویاست حالا من فقط از نظر عاطفی گفتم وگرنه اگر اعدامها و سنگسارها و زندانیها و غیره را بنویسم سر به افلاک میزند و خدا هم آن بالا بالاها تعجب خواهد کرد که روی زمین دارد چه اتفاقاتی می افتد و او بیخبر است!؟ به محرومان کمک کنید به کودکان ... به سالمندان... به بیماران... به دختران دم بخت... برای عمو نوروز و حاجی فیروز ارزش قائل باشید این دو، پیک بهارند گدا نیستند گل سرخ را یکبار دیگر تماشا کنید... یک دنیا حرف در آن هست آری....میتوان در کویر خشک و بی آب و علف هم رویید و چه زیبا هم رویید میتوان از هیچ همه چی ساخت میتوان در بطن سیاهی و تیرگی و دشمنی ها، گل مهر را پروراند عشق داد و عشق گرفت پس عاشق باشیم عاشق انسان و انسانیت، فارغ از هر تفکر و جنسیت و نژاد و مذهب عاشق طبیعت... طبیعت زیبا هرچه هستیم همانند طبیعت مهربان و زلال و شفاف و بی ریا باشیم و صد البته قانونمند و علمی شاد و تندرست و سرافراز باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 18:23 توسط ستاره.تهران |
|
سلام س.پ عزیزم دلم گرفته....اما خودم را شاد نگه داشته ام نمیخوام غصه بخورم نمیخوام زود داقون بشم وگرنه در سه سال زندان جنازه ام میاد بیرون و من خیال ندارم بمیرم من میخوام ترا ببینم پس زنده میمانم و غصه هم نمیخورم من باید ترا ببینم بعد از سه سال بلکه زودتر اینرا حتما در وبلاگم مینویسم یک جمله مینویسم الان لطفا از من دلخور نشو س.پ جان "من خیلی دوستت دارم...خیلییییییی" هنوز عاشقتم...بیش از همیشه این عشق تو مرا حفظ خواهدکرد از تو سپاسگزارم بخاطر فقط همین دوست داشتنی که در وجودم هست تقصیر من نیست که دوستت داشته ام و دوستت دارم پس ، از من عصبانی نشو... تقصیر خودته که خیلی آدم خوبی هستی من هیچکس را از همه نظر اینهمه خوب ندیده ام و نمیشناسم باید ترا ببینم یک روز و مطمئنم میبینم ترا... بزودی زود... بهار .... نزدیکست همان بهاری که نامش آرزوی من و هدف توست همان بهاری که عمری برایش تلاش کرده ای همان بهاری که عطر خوشش دنیا را به خوشبختی میرساند همان بهاز سبز همراه با شکوفه های قشنگش بااااای بقول تو : تا بعد من هرگز فراموشت نکردم حتی یک دقیقه فراموشت نکردم و فراموشت نخواهم کرد نمیتوانی باور کنی... اما من هر دقیقه به فکر تو هستم مثل خون در رگهای منه یاد تو اینها شعر و اغراق و غلو نیست بجون خودم راست میگم به امید دیدارت حتی یک ثانیه من رفتم از فیس بوک ِ استیون سیگال کلی از عکساشو دانلود کردم و گذاشتم در فیس بوک خودم یادمه یکبار بشوخی یا جدی گفتی که شبیه او هستی من البته پیش از آنکه تو اینرا بگویی استیون سگال را دوست داشتم ، اصلا حرف او از همینجا پیش آمد... من به تو گفتم که از میان هنرپیشه های خارجی او را بسیار دوست دارم چون مرد قوی و با اراده و انسان باشخصیتی است هم در فیلمها و هم در واقعیت زندگی و خیلی هم خوش تیپ و تو گفتی که شبیه او هستی بعد ازینکه تو اونطور گفتی...من بیشتر او را دوست دارم چون فکر میکنم واقعا تو شبیه او هستی شاید هم شوخی کردی... چون ال او ال زدی... بهرحال برای من مهم نیست اما خاطره اش خوش است و شیرین آآآآآآآآآآی س.پ جان...خیلی دوستت دارم خواهش میکنم مرا تنها نگذار مثل پارسال که روز سوم پیشم آمدی و دو هفته همراهم ماندی و مرا نجات دادی باز بیا آنجا پیش من سلول تنگ و تیره و نمناک و بی هوا، با تو مثل باغ بهارست با یاد تو ... با خیال تو ... من میتونم هرچی سختی و مشکلی باشه را تحمل کنم پس التماس میکنم باز بیا کنارم و تنهایم نگذار بیا و از پس دیوارهای زندان منو با خودت ببر به تئاتر به جلسهء گفتگو با دوستانت به پارک به فروشگاه برای خرید به کوه و بعد به خانه ات به همان آشپزخانه ای که با نور لپ تاپت روشن است و تو از یخچال برای من شکلات می آری شکلات دایاموند با هم قهوه مینوشیم من بهت قول میدم سیگار نکشم بجون خودم پیش تو سیگار نخواهم کشید پس منو تنها نگذار س.پ جان...من بدون تو میمیرم باااااااااااای فعلا" ستاره.تهران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 0:52 توسط ستاره.تهران |
|
|
چهارشنبه سوری را با شکوه و شادی هرچه تمامتر برگزار میکنیم گرامی باد نور و روشنایی، آگاهی و دانش و عقلانیت که زدایندهء جهل و نادانی و خرافات و ظلم و تبعیض است برقرار باد مهر و انسانیت و حرمت نهادن به بشریت چهارشنبه سوری خوش بگذرد مراقب کودکان باشید با مهر و دوستی ستاره.تهران |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 12:34 توسط ستاره.تهران |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من اين وبلاگ رو درست كردم تا نوشته ها و اشعارمو درج كنم.
البته از ديگر عزيزاني كه از اشعار و مطالبشون لذت ميبرم و بسيار مي آموزم، با كسب اجازه از خودشان، اشعار زيبا و مطالبشون رو با شما سهيم ميشم و اون مطالب را هم درج خواهم نمود. مطالب را همه با ذكر نام صاحب اثر خواهم نگاشت و اميدوارم براي شما هم جالب و جذاب باشه. شعرهاي خودم رو هم اميدوارم بپسنديد و اگر هم نظري يا پيشنهادي در مورد شعرهام يا وبلاگ داشتيد، حتما برام بنويسيد تا براي هرچه بهتر شدن وبلاگ ، از نظرات خوب شما بهره ببرم. از همگي شما كه به من سر ميزنيد سپاسگزارم با مهر و احترام بسيار ستاره.تهران اينهم نظر خودم راجع به خودم من کیستم؟ من کیستم ؟ شاید که نقشی روی آبم گویی که سرشار از تهی همچون حبابم من کیستم؟ شاید زنی بر باد رفته یا جای پای عشقهای چون سرابم من کیستم؟ شاید غباری پشت شیشه شاید که شعر کهنه ای در یک کتابم من معنی ناکامی ام، تصویر رنجم افیونی اندوه بی حد و حسابم شاید که باغی زرد در شبهای پاییز یا خسته ای از خویش و سر تا پا عذابم شاید که گور سرد صدها آرزویم شاید کلید یک سوال بی جوابم شاید که روحی مرده در ویرانه هایم یا کوچه گردی خسته در شهری خرابم یا ساقه های سبز احساسی لطیفم یا هالهء ابهام...یا همرنگ خوابم من کیستم؟عشقی فروزان و دل انگیز؟ یا یک هوس؟ یک آرزو؟ یک التهابم؟ پندار هر کس هرچه بادا باد، اما من یک" ستاره " گاه حتی آفتابم ستاره. تهران |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
دکتر بیژن اشعار آقاي محمدتقي خاني - آرام سروده هاي خودم شعرهاي اشتراكي من و آرام نوشته هايم مطالب ساير عزيزان |
| پیوندها |
|
مروارید عرفان موبايل94 خاله نگار ایران آباد وبلاگ ارشاد عزیز |
|
RSS
|